|
تجلّي کلام علوي در شاهنامه و مثنوي
نهجالبلاغه که نام برازنده و بسيار رساي آن ميتواند يادآور سخن حکيمانه «الأسماءُ تُنزَلُ مِنَ السَّماءِ» باشد، در درجه نخست در روشهاي بلاغت و شيوايي سخن در زبان عربي است و بنا به قول جامع اديب و دانشمند آن، سيّد رضي؛ محور اصلي جمعآوري گفتار پراکنده حضرت نيز همين نکته مشترک و ساري در منقولات علوي بوده است و البته بر پايه اين خصيصه تقريبا منحصر به فرد ادبي بودن در عين عربيّت است که ميتوان در بررسي تأثير نهجالبلاغه و يا ساير مجموعههاي کلام امام در زبانهاي مجاور به ويژه زبان و ادبيّات ارجمند پارسي به بحث پرداخت.
ادبيات پرمايه فارسي بايد بيش از هر چيز خود را مديون عنايات بيشائبه و تأثيرات عميق و بنيادي قرآن عظيم بداند و بايد گفت کندوکاو تأثيرات صريح و انکارناپذير قرآني در مقولات شاخص ادبي خود مقالِ جداگانهاي ميطلبد و قطعا در محور موضوع اين گزارش غيرقرآني و علوي نميگنجد.
نهجالبلاغه همانند بسياري ديگر از متون و منابع استوار ديني و همچنين به مانند بسياري ديگر از آثار و مضبوطات تاريخي، تأثيرات شگرف و بعضا آشکاري در برخي از متون ادبي ما ايرانيان داشته است که بيمجامله بررسي «تخصصي» تأثير آن در هر يک از متون نظم و نثر ادبي ميتواند در تبيين انديشهها و گفتار ژرف و انساني اين انسان الهي حقايق تازه و سودمندي عايد علاقهمندان مباحث ادبي گرداند.
راقم اين سطور در اين گزارش مختصر از ميان متون ادب حماسي، شاهنامه حکيم توس، و از ميان ديگر متونِ نامبُردار پارسي، بزرگترين حماسه عرفاني دري، يعني مثنوي معنوي مولانا جلالالدين را براي اين مبحث برگزيده است و قصد آن دارد در حدّ توش و توان مُزجات خود به بررسي کلّي و محتوايي آنها در ارتباط با آبشخورهاي علوي بپردازد تا در پيشگاه ارباب فضيلت چه قبول افتد و چه در نظر آيد.
پيش از پرداختن به مصاديق بهرهمندي شاهنامه فردوسي از نهجالبلاغه علي(ع)، نخست بايد در ايضاح چند نکته مهم و اساسي در محور تأثير و تأثّر اين موضوع، لختي قلم گردانيد و پس به سر قصّه شد.
بررسي عدم تطابق زماني ميان اين دو اثر ادبي و ديني (شاهنامه و نهجالبلاغه) و به تبع آن، اشاره به زمان ورود نهجالبلاغه مدوَّن سيّد رضي به کتابخانهها و سپس به ذهن و زبان ايراني، اشاره به مسئله «توارد» در مفهومي وسيع و عالي براي پارهاي از مضامين مشترک انساني که ميتواند در تمام نِحل و حتي ملل به عنوان «تعابير حکمتآميز» رايج و ماندگار باشد و همچنين بررسي لزوم استفاده از منبع / منابع ديني ـ اسلامي در متني که سراسر آن را اسطوره و به ويژه «حماسه» تشکيل ميدهد، از مواردي است که بايد پيش از ورود به مبحث و توغّل در آن، در تبيين آنها در حدّ توان کوشيد.1
تجلّي کلام علوي در شاهنامه و مثنوي
سيدتقي آلياسين
پيشگفتار
نهجالبلاغه که نام برازنده و بسيار رساي آن ميتواند يادآور سخن حکيمانه «الأسماءُ تُنزَلُ مِنَ السَّماءِ» باشد، در درجه نخست در روشهاي بلاغت و شيوايي سخن در زبان عربي است و بنا به قول جامع اديب و دانشمند آن، سيّد رضي؛ محور اصلي جمعآوري گفتار پراکنده حضرت نيز همين نکته مشترک و ساري در منقولات علوي بوده است و البته بر پايه اين خصيصه تقريبا منحصر به فرد ادبي بودن در عين عربيّت است که ميتوان در بررسي تأثير نهجالبلاغه و يا ساير مجموعههاي کلام امام در زبانهاي مجاور به ويژه زبان و ادبيّات ارجمند پارسي به بحث پرداخت.
ادبيات پرمايه فارسي بايد بيش از هر چيز خود را مديون عنايات بيشائبه و تأثيرات عميق و بنيادي قرآن عظيم بداند و بايد گفت کندوکاو تأثيرات صريح و انکارناپذير قرآني در مقولات شاخص ادبي خود مقالِ جداگانهاي ميطلبد و قطعا در محور موضوع اين گزارش غيرقرآني و علوي نميگنجد.
نهجالبلاغه همانند بسياري ديگر از متون و منابع استوار ديني و همچنين به مانند بسياري ديگر از آثار و مضبوطات تاريخي، تأثيرات شگرف و بعضا آشکاري در برخي از متون ادبي ما ايرانيان داشته است که بيمجامله بررسي «تخصصي» تأثير آن در هر يک از متون نظم و نثر ادبي ميتواند در تبيين انديشهها و گفتار ژرف و انساني اين انسان الهي حقايق تازه و سودمندي عايد علاقهمندان مباحث ادبي گرداند.
راقم اين سطور در اين گزارش مختصر از ميان متون ادب حماسي، شاهنامه حکيم توس، و از ميان ديگر متونِ نامبُردار پارسي، بزرگترين حماسه عرفاني دري، يعني مثنوي معنوي مولانا جلالالدين را براي اين مبحث برگزيده است و قصد آن دارد در حدّ توش و توان مُزجات خود به بررسي کلّي و محتوايي آنها در ارتباط با آبشخورهاي علوي بپردازد تا در پيشگاه ارباب فضيلت چه قبول افتد و چه در نظر آيد.
پيش از پرداختن به مصاديق بهرهمندي شاهنامه فردوسي از نهجالبلاغه علي(ع)، نخست بايد در ايضاح چند نکته مهم و اساسي در محور تأثير و تأثّر اين موضوع، لختي قلم گردانيد و پس به سر قصّه شد.
بررسي عدم تطابق زماني ميان اين دو اثر ادبي و ديني (شاهنامه و نهجالبلاغه) و به تبع آن، اشاره به زمان ورود نهجالبلاغه مدوَّن سيّد رضي به کتابخانهها و سپس به ذهن و زبان ايراني، اشاره به مسئله «توارد» در مفهومي وسيع و عالي براي پارهاي از مضامين مشترک انساني که ميتواند در تمام نِحل و حتي ملل به عنوان «تعابير حکمتآميز» رايج و ماندگار باشد و همچنين بررسي لزوم استفاده از منبع / منابع ديني ـ اسلامي در متني که سراسر آن را اسطوره و به ويژه «حماسه» تشکيل ميدهد، از مواردي است که بايد پيش از ورود به مبحث و توغّل در آن، در تبيين آنها در حدّ توان کوشيد.1
تأليف نهجالبلاغه و ورود آن به ايران
سرور محدّثان، سيد رضي در دوران جواني و پيش از پرداختن مجموعه عظيم نهجالبلاغه، کتابي را درباره صفات پيشوايان دين (خصائص الأئمّه) شروع به تأليف کرده بود که به علت گرفتاريهاي روزگار ناتمام مانده و طبع حسّاس و ديرپسند نويسنده از آن گزارش خرسند نشده است. قسمت پاياني اين کتاب نيمه تمام که با پارهاي از گفتار علوي قرين شده و به الخصائص نيز نامبردار بود، مَدح و ستايش همگنان سيّد را برانگيخته و سرانجام، اين تمجيدها او را در پي افکندن کاخ بلند و ديرپاي نهجالبلاغه مصمّم گردانيده است.2
تاريخ تدوين نهايي نهجالبلاغه چنان که از تحقيقات صائب نهجالبلاغهپژوهي برميآيد، ماه رجب سال 400 هجري و در محله شيعهنشين کَرْخ بغداد بوده است.3 بنابراين، بايد سال و زمان نسبي ورود اين کتاب شريف در ذهن و زبان ايراني و همچنين در آثار مکتوب فارسي تقريبا مشخص شود تا داوري درباره تأثيرات اين کتاب منطقيتر و به حقيقت نزديکتر باشد. درباره جاودان اثر حکيم فرزانه توس (شاهنامه)، به علّت معاصرت و همزماني با گردآوري نهجالبلاغه توسط سيد رضي آن هم در منطقهاي غيرايراني (بغداد) و با در نظر آوردن زمان تقديم شاهنامه فردوسي به دربارِ نابسامان پرستارزاده غزنوي (حوالي 400هجري)4 به قطع و يقين ميتوان اظهار کرد که فردوسي نه نهجالبلاغه مدوَّن سيد رضي را به چشم ديده و نه اصلا خبر احتمالا جنجالي و پرطمطراق نشر آن را به گوش ظاهر شنيده است:
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حيرتم که باده فروش از کجا شنيد!5
در توضيح بحث مذکور ميتوان به اين احتمال نيز دل بست که مجموعه تدوين شده نهجالبلاغه بتواند حدود يک قرن بعد از کتابت نهايي در مناطق علمي ايران جاي گير شود و تأثيراتِ مهم و عديدهاي بر آثار کاتبان و نويسندگان ارجمند بگذارد. در اينباره اخيرا نسخهاي از ترجمه نهجالبلاغه مربوط به قرن پنجم و ششم هجري ـ که ظاهرا از سوي نويسندهاي نامعلوم در خراسان نوشته شده ـ از سوي دانشگاه تهران به چاپ رسيده است که در جاي خود علاوه بر دربرداشتن ترجمهاي نسبتا سليس از نهجالبلاغه به زبان فارسي، اطلاعات سودمند ديگري نيز درباره پارهاي وقايع تاريخي اسلام در اختيار علاقهمندان قرار ميدهد.6 با اين وجود، استاد سيّدجعفر شهيدي ضمن تشکيک در اصل اين کتاب درباره نخستن ترجمه فارسي از نهجالبلاغه در خراسان و در قرن پنجم و ششم بکلي به ديده ترديد نگريسته است،7 ولي به توضيح کشّاف مصحّح کتاب مذکور، آقاي دکتر عزيزاللّه جويني در مقدّمه توضيحي اين اثر قديمي ميتوان اين سخن را پذيرفت که: «اگر نهجالبلاغه پس از صد سال به ايران نيامده باشد، پس از کجا ابوالحسن بن فندق، معارج نهجالبلاغه را فراهم آورده و يا کيدري که وي نيز اهل بيهق بوده، چنان کاري بزرگ در شرح نهجالبلاغه به انجام رسانيده است؟ و نيز چگونه قطبالدين راوندي کتاب منهاج البَراعه را در شرح نهجالبلاغه تأليف کرده است که همگي آنان در قرن ششم بودهاند؟»8
بنابراين، اگر باز هم بپذيريم که نهجالبلاغه حتي پنجاه يا صد سال پس از تدوين ظاهرياش )سال 400هجري( به ايران آمده باشد، باز هم بايد همچنان بر موضوع عدم رؤيت و استفاده مستقيم فردوسي از آن کتاب شريف پاي فشرد و بدان فتوا داد.
مضامين مشترک در شاهنامه و نهجالبلاغه
حاصل مباحث مذکور اينکه، براي نشان دادن تأثّر شاهنامه فردوسي از گفتار اميرالمؤمنين(ع) بايد در آثار پيشين مربوط به علي(ع) نگريست و چنان که مُبرهن است پارههاي گفتار علوي بسي پيشتر از زمان تدوين نهجالبلاغه در مناطق و مکتبخانههاي علمي موجود بوده است.9
به عنوان نمونه، درباره خطبه معروف «شقشقيّه»10 که از سوي علماي تسنّن به علّت در برداشتن پارهاي خوارداشتها نسبت به خلفاي سهگانه راشدين به ويژه قَدح صريح خليفه سوم ـ عثمان بن عفّان ـ مورد ترديد قرار گرفته و با اين وجود امروزه به پايمردي تحقيقات کشاف نهجالبلاغهپژوهان در اصالت و تاريخي بودن آن تقريبا هيچ شکّ و ريبي بر جاي نمانده است، اين اشاره کافي است که ابن ابيالحديد در شرح جامعِ خود و از زبان استادش ابن ابيالخير واسطي و او نيز به نقل از شيخ خود ابنالخشّاب در صحّت انتساب خطبه شقشقيّه به علي(ع) چنين اعتقاد راسخي دارد: «به خدا قسم! اين خطبه را در کتابهايي که دويست سال پيش از تولّد سيّد رضي نوشته شده است، ديدهام و همچنين به قلم دانشمندان و بزرگاني خواندهام که خطّ آنها را ميشناسم و سالها قبل از آنکه نقيب ابو احمد ـ پدر سيد رضي ـ قدم به جهان هستي گذارد، زندگي ميکردهاند.»11
نکته مهم ديگر که درباره پارهاي مضامين مشترک در شاهنامه و نهجالبلاغه بايد بدان اشاره شود، اين است که ممکن است موضوع و حتي گفتاري در نهجالبلاغه و يا هر کتاب ارجمند و ديني ـ تاريخي ديگر آمده باشد و اين گفتار غير تعمّدا و کاملا از روي «توارد» در مجموعهاي ديگر که البته دور از دسترس کتاب به ظاهر منبع / مبدأ بوده، به کار رفته باشد.
مثلا، پارهاي از کلام يوناني منتسب به بزرگان حکمت آن ديار که الحق مايهاي گران از حکمت و معرفت را در خود نهفته دارد، امکان دارد عينا و يا مضمونا در کلام پيشين و حتي ديني ما ايرانيان به کار رود که البته از حيث ظاهر شبيه به هم نميتوان ادعا کرد که اين دو گفتار همسان قطعا از يکديگر مقتبس شدهاند. بهترين نمونه تاريخي که الحق به خاطر تشابهات عجيب داراي شگفتي بسيار است، آمدن داستاني کاملا شبيه به قصّه ديني «خدو انداختن خصم بر روي علي(ع) از مثنوي معنوي مولانا در روايات اساطيري و کهن سامورايي ژاپن است.12 همچنان که استاد فروزانفر هم با اندکي تسامح داستان مذکور از مثنوي را در ذيل حوادث غزوه خندق / احزاب قابل بحث دانستهاند،13 ميتوان گفت که روي دادن واقعهاي کاملا همسان با آن در منطقهاي ديگر و بسيار پيشتر از آن را هرگز نميتوان بر مسئله «اقتباس» و استفاده از يک موضوع مربوط به تاريخ صدر اسلام حمل کرد. بنابراين، چندان نبايد اظهار شگفتي کرد اگر در مواردي معدود کلام بزرگان ادب و فرهنگ ما که به هر حال از يک فرهنگ و تمدّني مشترک بهرهمند بودهاند، با پارهاي از کلام بزرگان ديني ما يکساني و مشابهت داشته باشد.
در ارتباط با انگيزه تأثّرات علوي فردوسي در شاهنامه ميتوان مذهب اين شاعر ارجمند و آزاده دري را نيز دستاويزي استوار براي اين تأثير و تأثّر قرار داد. بنا به تحقيقات عميق و استوار شاهنامهپژوهان ايراني در اينکه مذهب رسمي فردوسي، اماميّه، آن هم از شاخه بارور جعفري / اثني عشري است، تقريبا جاي ترديد نيست.14
تجلّي کلام اميرالمؤمنين(ع) در شاهنامه
با اين توضيحات به نظر ميرسد بررسي پارهاي از ابيات گيراي شاهنامه بر محور گفتار علوي (نه نهجالبلاغه موجود) ميتواند منطقي و عملي باشد و اگر در مواردي هم تشابهي ميان شاهنامه و نهجالبلاغه به ديده آيد، البته چندان جاي شگفتي نخواهد بود؛ چه، همچنانکه يادآور شديم، نهجالبلاغه خلاصه همان آثار موجود پيش از خود است و طبعا همان مباحث به طور منظم و طبقهبندي شده در نهجالبلاغه سيد رضي آمده، که در پي اين يادداشت و براي تکمله بحث به پارهاي از آنها اشاره خواهد شد. فقط در اينجا پيش از پرداختن به تجلّي کلام اميرالمؤمنين در شاهنامه فردوسي، براي آنکه ذهن و زبان فردوسي درباره خاندان اهلبيت: و اهمّ آنها مولاي متّقيان بيش از پيش روشن شود، نخست به ابيات پرشور و آغازين شاهنامه درباره علي(ع) اشاره ميگردد. فردوسي در مقدّمه غني و بسيار پرحکمت خويش بر شاهنامه پس از آوردن حِکَم و مضامين نغز اسلامي در قالب الفاظ دري، مستقيما به وصف نبي و وصي و خاندان پاک ايشان ميپردازد و چنانکه از نُسخ اصلي شاهنامه برميآيد، در ميان اوصاف اين خاندان در شاهنامه از ديگر صحابه رسول و در رأس آنها خلفاي راشدين ـ به غير از علي(ع) ـ هيچ ذکر خيري در ميان نيست:
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي خداوند امر و خداوندِ نهي
که من شارستانم، عليّم درست درست اين سخن گفت پيغمبر است15
گواهي دهم کاين سخن راز اوست تو گويي دو گوشم بر آواز اوست
حکيم اين جهان را چو دريا نهاد بر انگيخته موج از او تند باد
چو هفتاد کشتي بر او ساخته همه بادبانها بر افراخته16
يکي پهن کشتي بسان عروس بياراسته همچو چشم خروس
محمّد(ص) بدو اندرون با علي(ع) همان اهلبيت نبي و وصي17
اگر چشم داري به ديگر سراي به نزد نبي و وصي گير جاي
گرت زين بد آيد، گناه من است چنين است و اين دين و راه من است
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم چنان دان که خاک پي حيدرم.18
و در جاي ديگر از شاهنامه آمده است:
سر انجمن بُد زياران علي(ع) که خواند او را علي ولي.19
همچنانکه اشاره شد، فردوسي علاوه بر آوردن نام و ياد علي(ع) در شاهنامه خود، به گفتار آن امام ارجمند نيز عنايت داشته است که در ذيل پارهاي از تأثّرات آشکار او از گفتار علي(ع) آورده ميشود، با اين تذکار که نخستين بار ابوالفضل مستوفي، از فضلاي قرن هفتم، در کنار گزارش کلمات قصار اميرالمؤمنين به تطبيق بعضي از ابيات شاهنامه با گفتار امام نيز پرداخته است:20
به نام خداوند جان و خرد کزين برتر انديشه بر نگذرد
نه انديشه يابد بدو نيز راه که او برتر از نام و از جايگاه.21
«الّذي لا يُدرِکُهُ بُعدُ الهِمَمِ وَ لا يَنالَهُ غوص الفِطَن»؛22 کسي که دوري همّتها او را درنيابد و تيزبيني ـ نيز ـ بدو دست نيابد.
بدين آلتِ راي و جان و زبان ستود آفريننده را کي توان؟
به هستيش بايد که خستو شوي زگفتارِ بيکار يکسو شوي.23
«لا يَبلُغُ مِدْحَتَهُ القائلونَ و لا يُؤدّي حَقَّهُ المُجتَهِدونَ»24؛ گويندگان نميتوانند او را چنان که شايسته است، بستايند و کوشندگان نميتوانند حق او را به درستي بگذارند.
و ديگر که گيتي فسانست و باد چو خوابي که بيننده گيرد به ياد
چو بيدار گردد، نبيند به چشم اگر نيکوي ديد اگر درد و خشم.25
«النّاسُ نيامٌ فإذا ماتوا إنتَبَهوا»26؛ مردم در خوابند، هنگامي که مُردند بيدار ميشوند.
پرستيدن دادگر پيشه کن ز روز گذر کردن انديشه کن
دل اندر جهان آفرين بند و بس ره رستگاري همين است و بس. 27
«اُوصيکُم بِذِکرِالمَوتِ وَ اقلالِ الغَفلَةِ عَنهُ»؛ شما را به يادآوري مرگ و غفلت نورزيدن از آن سفارش ميکنم.28
الا اي خريدارِ مغز سخن دلت بر گسل زين سراي کهن.29
«اَهرِبوا مِنَ الدّنيا و أصرِفوا قُلوبُکُم عَنها»؛ از دنيا روي برگردانيد و قلبهايتان را از آن منصرف گردانيد.30
جهان سر به سر عبرت و حکمت است چرا مايه ما همه غفلت است
پر از رنج و تيمار و درد و بلاست بدان اي پسر کاين جهان بيوفاست.31
«إنّما يَنْظُرُ المُؤمِنُ الي الدّنيا بِعَينِ الاعتبارِ»؛ همانا مؤمن به دنيا از روي عبرت مينگرد.32
و گر چيره گردد هوي برخرد خردمندت از مردمان نشمرد.33
«العاقِلُ مَنْ غَلَبَ هواهُ»؛ عاقل کسي است که بر هواي نفسش چيره گردد.34
در شاهنامه اسفنديار سوي کاردانان نامه نوشت که خداوند ما را بيهوده نيافريده است:
سوي کاردانانش نامه نوشت که ما را خداوند يافه نهشت.35
«ايّها النّاسُ اتّقوا اللّهَ فَما خُلِقَ إمروٌ عَبَثا فَيَلهوُ»36؛ اي مردم از خدا بترسيد، هيچکس بيهوده آفريده نشده است تا به لهو و بازي بپردازد.
مبادا که بيداد آيد زشاه که گردد زمانه سراسر تباه
نزايد به هنگام بردشت گور بود بچه باز را چشم، کور
شود در جهان چشمة آب خشک نيابد به نافه درون بوي مشک.37
«إذا تغيّر السّلطان تغيّر الزّمان»؛38 هر گاه پادشاه از حال خود بگردد، روزگار دگرگون ميشود.
بخور آنچه داري و بيشي مجوي که از آز کاهد همي آب روي.39
«اَلحِرْصُ لا يَزيدُ في الرّزقِ و لکِنْ يَذُلُّ القَدرَ»40؛ حرص و آز بر روزي نميافزايد، بلکه ارج و اعتبار انسان را خوار ميکند.
به منزل رسيد آنکه پوينده بود همي يافت آنکس که جوينده بود.41
«مَن طَلَبَ شيئا نالَهُ اَو بَعضَهُ»؛ هر آنکه چيزي بجويد، به آن يا به برخي از آن دست مييابد.42
زنادان نيابي جز از بدتري نگر سوي بيدانشان ننگري.43
«إحذر مُجالَسة الجاهِل کَما تَأمَن مُصاحبة العاقل»؛ از همنشيني نادان پرهيز کن، همچنان که محبّت و مصاحبت دانا را امن ميشماري.44
زمادر همه مرگ را زادهايم به ناکام گردن بدو دادهايم.45
«اِنَّ للّهِ مَلِکا يُنادي في کُلِّ يَومٍ لِدوا للمَوتِ و اَجمَعوا للفناءِ و ابنُوا للخرابِ». اين عبارت به صورت شعري زيبا نيز از مولاي متقيان نقل شده است:46
لَهُ مَلَکٌ يُنادي کُلَّ يَومٍ لِدوا لِلمَوتِ وَ ابنوا لِلخَراب.
شما نيز از اندرز او دست باز مداريد و از من مپوشيد راز.47
«وَ امّا حَقّي عَلَيکُم فَالوَفاءُ بالبَيعةِ و النَّصيحَةُ في المَشهَدِ والمغيبِ»؛ و اما حق من بر شما اين است که بر بيعتتان وفادار مانم و شما را در آشکار و نهان نصيحت نمايم.48
چو دشمنش [جهان]گيري نمايدت مهر و گر دوست خواني نبينيش چهر.49
«وَ مَن ساعاها [الدّنيا] فاتتهُ، وَ مَن قَعَدَ عَنها و اَتتهُ»؛ و کسي که براي دنيا تلاش ميکند، به آن نرسد، در حالي که دنيا به رهاکننده آن روي ميآورد.50
تأثرّات مثنوي از نهجالبلاغه
بررسي تأثرات مثنوي مولانا از نهجالبلاغه چندان بيشباهت به حکايت تأثّرات شاهنامه از نهجالبلاغه نيست. به غير از مسئله بُعد مسافت ميان بغداد عراق و قونيّه عثماني (محل سرايش مثنوي معنوي) در ظاهر قضيه نخست اختلاف صوري مذهب مولانا با موازين تشيّع و سپس موضوع احاديث علوي و ارتباط آن با مثنوي جلبنظر ميکند که اين موضوع البته با در نظر آوردن وسعت نظر و عمق مشرب فکري و نهايتا تسامحات عارفانه ـ شاعرانه اين پير کبير بلخ چندان جاي بحث و نکتهگيري بر جاي نمينهد.
پير دانادلي که خود را با هفتاد و سه ملت يکي ميداند! و سختگيريهاي متعدّد مذهبي و فرقهاي را در رديف تعصّبات خام ميشمارد، اگر مباحث روزمرّه و ساده و درعين حال، کورکورانه کلامي را وارد انديشه ژرف او گردانيم، البته چندان به عدل و انصاف داوري نکردهايم. همچنين بايد افزود کسي که به صراحت به اساسيترين مسئله تشيّع (حديث غدير) اشاره دارد و در بعضي موارد در تأييد و درستي آن پاي ميفشارد، هرگز نميتوان او را در بند علايق بسته فکري ـ عقيدتي محصور دانست:
اين چنين پيغمبر با اجتهاد نام خود و آنِ علي(ع)، مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست ابن عمّ من، علي(ع)، مولاي اوست
کيست مولا؟ آنکه آزادت کند بند رقيّت زپايت برکند.51
همچنان که از مضمون صريح ابيات فوق دانسته ميشود، مولانا علاوه بر ذکر حديث معروف و متواتر «غدير» در شعر خود، به مقتضاي سخن به تفسير و بررسي آن نيز پرداخته و در حدّ مشرب فکري خويش سعي در اثبات آن دارد. مولانا در جايي ديگر از مثنوي درباره قول نابخردانه پارهاي از اصحاب رسول که طي آن علي(ع) را محکوم به حريص بودن در درک خلافت ميدانستهاند، بکلي به ديده انکار نگريسته و در نتيجه، وجود الهي اين انسان ايدهآل را از اين اتّهامات سخيف و بربسته کاملا پاک و منزّه دانسته است:
آنکه او تن را بدين سان پي کند حرص ميري و خلافت کي کند؟
ز آن به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم تا اميران را نمايد راه و حکم
تا اميري را دهد جاني دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر.52
همچنين تأمّل در روايت مشروح «خدو انداختن خصم بر روي علي(ع) که توسط مولانا در دفتر نخست مثنوي آمده، در ذهن کنجکاو و حقيقت جوينده مخاطب، هرگونه رَيب و شائبه را درباره ارادت بيغلّ و غشّ مولانا به شخصيت آرماني اميرالمؤمنين، علي(ع) برطرف ميکند و نهايتا اين پير فرزانه را در رديف ارادتمندان مخلص و از جان علاقهمندِ اين انسان الهي و نمونه قرار ميدهد.
با توجه به اينکه مولانا در دوره جواني به تأکيد منابع موجود از قبيل مناقبالعارفين افلاکي و رساله فريدون سپهسالار و همچنين ولدنامه سلطان ولد، سخت تحت تعليم پدرِ عارف خويش قرار گرفته و حتي پس از هجران وي در دايره آموزش و تربيت شاگرد مبرّز پدري، يعني سيّدمحقق ترمذي واقع شده و از طرفي، چنانکه از مطالعات و توغّل وسيع مولانا در علوم گوناگون به توسط مثنوي دانسته ميشود، ميتوان با اطمينان اظهار کرد که مولانا به انحاي مختلف و به تناسب در مسير مطالعات علوي هم قرار گرفته و به قطع و يقين در متون تاريخ اسلام و غير آن در واقع مربوط به مولاي متّقيان تأملّاتي در خور داشته است.
همچنانکه پس از مولانا، از ميان بزرگان ادب فارسي حافظ شيرازي نيز، که بنا به گواهي شعر آسمانياش در گونههاي مختلف علوم تحصيل کرده، بعيد نيست در کنار منابع متنوّع خود به پارههاي کلام علوي هم عنايت داشته باشد و در پيوند اين مطلب بايد گفت اين شاعر نامبردار در بيتي از شعر خود به قصيدهاي از سرودههاي جامع نهجالبلاغه، سيّد رضي، توجه داشته و مصراعي از آن اشعار دلکش را در غزل ناب خويش گنجانيده است:
بسا که گفتهام از شوق با دو ديده خويش «أيا منازِلَ سَلمي، فأينَ سَلماکي؟»53
از سوي ديگر، مولانا هم به مانند ساير بزرگان تسنّن دستکم به واسطه اينکه علي(ع) را در شمار خلفاي راشدين و چهارمين آنها ميداند، از اين طريق هم که شده، قطعا روزگاري را به مطالعه در آثار و اخبار خلفا و در ميان آنها خليفه چهارم، علي(ع) گذرانيده است.
بنابراين، در اينکه صاحب مثنوي در مضامين ژرف نهجالبلاغه و يا هر مجموعه منسوب به حضرت توغّل و ارتکاز معاني نموده، تقريبا شکّي بر جاي نميماند و اگر اين نکته را هم بپذيريم که جناب مولانا مستقيما به نهجالبلاغه مدوّن سيد رضي دسترسي پيدا کرده و بر خلاف فردوسي ـ به جهات مختلف مذکور ـ شخصا به مطالعه آن پرداخته است، چندان به بيراهه سخن نراندهايم.
بررسي ذکر و ياد علي(ع) در مثنوي معنوي مولانا به دو گونه ممکن است: نخست، بازنمود وقايع و روايات کلي مرتبط با تاريخ زندگاني امام همام که خود از موضوع اين مختصر بر کنار است و ديگر، بررسي اقوال و سخنان اميرالمؤمنين در مثنوي که البته بناي اصلي اين گزارشِ ديني ـ ادبي بر آن نهاده شده است.
در اين يادداشت و در تکميل بحث تأثّرات فردوسي از منابع و مضامين علوي، در اينجا ضمن ارائه توضيحات مختصر به پارهاي از استفادههاي مضموني مولانا از کلام اميرالمؤمنين(ع) اشاره ميشود:
در زمين مردمان خانه مکن کار خود کن، کار بيگانه مکن.54
به نظر نگارنده اين بيت ميتواند به مضمون قسمتي از خطبه پنجم نهجالبلاغه ناظر بوده باشد؛ آنجا که ابوسفيان براي تحريک امام(ع) براي قيام عليه غاصبان خلافت به درِ خانه ايشان رفته و حضرت را به زعم خود براي قيام و اعتراض تشويق ميکند. حضرت نيز با پاسخي مُسکت پرده از نيّت ناصواب او برميدارد و با اين گفتار زيبا و تمثيلي وقت قيام و اعتراض را هرگز مناسب اوضاع نميداند: «... هذا ماءٌ آجِنٌ و لُقمَةٌ يَغُصُّ بِها آکِلُها و مُجتَنيءُ الثَّمَرةِ لِغَيرِ وَقتِ ايناعِها کالزّارعِ بِغيرِ اَرضِهِ!»؛ اينگونه خلافت چون آبي بدمزه و لقمهاي گلوگير است و آنکس که ميوه را به صورت نارس و بيموقع بچيند، همانند کشاورزي است که در زمين ديگران چيزي بکارد!
اژدهايي خرس را در ميکشيد شير مردي رفت و فريادش رسيد.55
داستان خرس و مرد ابله که طي آن مردي بر تملّق و دوستي نااستوار خرسي دل بسته بود و سرانجام عقوبت تلخ اين دوستي ظاهري را به جان چشيد، احتمالا ميتواند از مضمون وصاياي نغز علوي در ذهن نيرومند مولانا تراويده و در مثنوي به يادگار مانده باشد:
«يا بُنَي، ايّاکَ و مُصادَقَةَ الأحمَقِ، فَإنَّهُ يُريدُ ان يَنفَعَکَ فَيَضُرُّکَ.»56؛ فرزندم! از دوستي احمق بپرهيز؛ چرا که او ميخواهد به تو نفع برساند ولي ضررش عايد تو ميشود.
کرد مردي از سخنداني سؤال حق و باطل چيست اي صاحب مقال؟
گوش را بگرفت و گفت: اين باطل است چشم حقّ است و يقينش حاصل است.57
مولاي متّقيان در نهجالبلاغه در موضوع پرهيز مردمان از شنيدن غيبت و بدگويي ديگران ميفرمايد: «... أما إنَّهُ لَيسَ بَينَ الحقِّ و الباطلِ الاّ اربَعُ أصابِعَ»؛ بدانيد که ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست. کسي از ميان مردم از معناي اين سخن ميپرسد و حضرت در حالي که انگشتان خويش را ميان چشم و گوش خويش قرار ميدهد، ميفرمايد: «الباطِلُ اَن تَقولَ سَمِعتُ و الحَقُّ اَن تَقولَ رَأيتُ!»58 که به نظر ميرسد مولانا در نظم دو بيت مذکور به اين گفتار امام توجه داشته است.
شه چو حوضي دان حشم چون لولهها آب از لوله رود در کولهه
چون که آب جمله از حوضي است پاک هر يکي آبي دهد خوش ذوقناک
ور در آن حوض آب شور است و پليد هر يکي لوله همان آرد پديد.59
ميان اين ابيات مثنوي و گفتار زير از علي(ع) ارتباطي ديده ميشود: «المَلِکُ کالنَّهرِ العظيم تستمدُّ مِنهُ الجَداولُ فإن کانَ عَذَبا عَذُبَت و اِن کانَ مِلحا مَلُحَت».60
نفس، هر دم از درونم در کمين از همه مردم، بتر در مکر و کين.61
مقتبس است از اين فرموده علوي:
«لا عَدُوٌّ اَعدي علَي المَرءِ مِن نَفسِهِ، اللّهَ اللّهَ في الجَهادِ للأنفُسِ فَهِي اَعدي العَدُّو لَکُم».62
گفت پيغمبر زسرماي بهار تن مپوشانيد ياران زنهار.63
«تَوَقُّوا البَرْدَ في اَوَّلِهِ وَ تَلَقُّوهُ في آخِرهِ، فَإنَّهُ يَفعَلُ في الاَبدانِ کَفِعلِهِ في الأشجارِ، اَوَّلهُ يُحرِقُ و آخِرهُ يُورِقُ»64؛ بپرهيزيد از سرما در آغازش (پاييز) و استقبال کنيد از آن در آخرش (نزديک بهار)؛ زيرا در بدنها همان ميکند که با درختان ميکند: در آغاز خشک ميکند و در آخر برگ ميروياند.
مولانا در مثنوي در ضمن اقوال مختلف و معروفِ منسوب به پيامبر(ص)، اينسخنعلويرانيزبهپيامبراسلامنسبتداده است.
گفت پيغمبر قناعت چيست؟ گنج گنج را تو وا نميداني زرنج.65
اين بيت نيز همانند بيت پيشين از نظر مولانا به پيامبر اسلام منسوب داشته شده است، ولي در ميان احاديث و روايات مربوط به علي 7بهتر ميتوان سراغي از آن گرفت: «القناعَةُ کَنزُ لا يَفني،66 و القناعةُ مالُ لا يَنفَدُ».67
با اين توضيح که سيدرضي در ذيل اين حديث در نهجالبلاغه اين سخن پرمغز را از قول «بعضي از نويسندگان» به حضرت پيامبر(ص) نسبت داده است.68
حق محيط جمله آمد اي پسر وا ندارد کارش از کار دگر.69
به نظر استاد فروزانفر70 مصراع دوم بيت از اين گفتار امام از نهجالبلاغه اقتباس شده است: «لا يَشغَلُه شَأنٌ عن شَأنٍ»71؛ خدا را هيچ کاري از کار ديگر باز نميدارد.
دِه مرو، ده مرد را احمق کند عقل را بينور و بيرونق کند
قول پيغمبر شنو اي مجتبي گور عقل آمد وطن در روستا.72
که برگرفته از اين قول معروف علي(ع) در نهجالبلاغه است: «عَلَيکُم بِالمُدُنِ وَ لَو جارَت و عَلَيکم بالطّرق وَلَو دارَت عَلَيکم بالسَّوادِ الاعظَم».73
آنکه او تن را بدين سان پي کند حرص ميري و خلافت کي کُند
زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم تا اميران را نمايد راه و حکم
تا اميري را دهد جاني دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر.74
قال عبدُاللّه بن عباس: «دَخَلتُ علي اميرالمؤمنين(ع) بِذي قارِ وَ هُوَ يَخصِفُ نَعلَهُ، فقال لي: ما قيمةُ هذا النَّعل؟ فَقُلتُ: لا قيمةَ لها! فقال(ع): و اللّهِ لَهِي اَحَبُّ الي مِن إمرَتِکُم، الاّ ان اُقيمَ حَقّا اَو ادفَعَ باطلا».75
از دو پاره پيه آن نور روان موج نورش ميرود تا آسمان
گوشت پاره که زبان آمد از او ميرود سيلاب حکمت همچو جو
سوي سوراخي که نامش گوشهاست تا به باغ جان که ميوهش هوشهاست.76
حضرت علي(ع) در نهجالبلاغه ميفرمايد: «اِعجَبوا لِهذا الانسانَ يَنظُرُ بِشَحمٍ و يَتَکَلَّمُ بِلَحمٍ وَ يَسمَعُ بِعَظمٍ و يَتَنَفَّسُ مِن خَرمٍ!»77؛ در شگفت شويد از اين انسان که با قطعه پيهاي مينگرد و با پاره گوشتي سخن ميگويد و با استخواني ميشنود و از شکافي نفس ميکشد!
کآن رسول حق بگفت اندر بيان اينکه مَنهومان هُمالايشبعان
طالِبُ الدّنيا و توفيراتها طالِبُ العِلمِ و تدبيراتِها.78
که از اين گفتار نغز اميرمؤمنان در نهجالبلاغه برگرفته شده است: «مَنهومانِ لا يَشبَعانِ: طالِبُ عِلمٍ و طالِبُ دنيا».79
اسب تازي بر نشست و شاد تاخت خون بهاي خويش را خلعت شناخت
اي شده اندر سفر با صد رضا خود به پاي خويش تا سوءُ القضاء.80
ابيات مزبور در ضمن داستان معروف پادشاه و کنيزک در مثنوي آمده که در آن زرگر سمرقندي براي رسيدن به محبوب خود (کنيزک) سريعا شهر خود را به مقصد وي ترک ميکند و عاقبت در پي چارهگري طبيب داستان، تلخکامانه جان ميسپارد که در ميان اين قسمت از داستان و ابيات فوق و اين بهره از کلام علوي ارتباطي ديده ميشود:
«وَ ربَّ ساعٍ في ما يَضُرُّهُ»؛81 و چه بسا سعيکنندهاي که در تلاش او ضرر نهفته باشد.
پس کلام پاک در دلهاي کور مينپايد، ميرود تا اصل نور.82
«خُذِ الحِکمةَ أنّي کانَت، فَانَّ الحِکمَةَ تکونُ في صَدرِ المنافِقِ فَتَلَجلَجُ في صَدرِهِ حتّي تَخرُجَ فَتَسکُنَ الي صواحِبها في صَدرِ المؤمنِ»83؛ حکمت را هر کجا باشد فراگير، گاهي حکمت در سينه منافق است و بيتابي کند تا بيرون آيد و در سينه مؤمن آرام گيرد.
اندر اين فسخ عزايم و آن هِمم در تماشا بوده بر ره هر قدم.84
«عَرَفتُ اللّهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العزائم وَ حَلِّ العُقود و نقض الهمَم»85؛ خدا را از سست شدن ارادههاي قوي، گشوده شدن گرههاي دشوار و در هم شکسته شدن تصميمها، شناختم.
پينوشتها
1 ـ درباره چندوچون ارتباط شاهنامه فردوسي با حماسههاي اسلامي ـ شيعي و نخستين پيشينه آن، ر.ک: محمدرضا شفيعي کدکني، «حماسهاي شيعي از قرن پنجم»، مجله دانشکده ادبيات و علوم انساني، مشهد، دانشگاه فردوسي، (ويژهنامه سال امام علي(ع)، ش سوم و چهارم، سال سي و سوم، پاييز و زمستان79، شماره مسلسل 130ـ130، ص 494ـ425 / همچنين درباره اصطلاح «حماسه» ـ که لفظي تازي و غيرپارسي است )حَمَسَ) ـ و اينکه کاربرد اين واژه / اصطلاح ادبي در زبان و ادبيات متقدّم عربي / جاهلي هرگز در معناي کاربردي آن در زبان فارسي نيست. (محمدرضا شفيعي کدکني، «انواع ادبي و شعر فارسي»، رشد آموزش و ادب فارسي، سال هشتم، تابستان 1372، شماره مسلسل 32و33).
2 ـ درباره نخستين انگيزه تأليف نهجالبلاغه، ر.ک: نگارنده، «بازخواني يک مقدّمه (بررسي مقدّمه سيد رضي بر نهجالبلاغه)» ماهنامه معرفت، سال دهم، ديماه 1380، ص 88ـ85 / نيز ر.ک: نگارنده، «آيين سخنوري»، کيهان فرهنگي، سال هجدهم، آذرماه1380، ش 182، ص70و71.
3 ـ به تاريخ اتمام تأليف نهجالبلاغه خود سيد رضي در پايان نهجالبلاغه اشاره کرده است.
4 ـ بديعالزمان فروزانفر، سخن و سخنوران، چ چهارم، تهران، خوارزمي، 1369، ص50.
5 ـ ديوان حافظ، به کوشش محمد قزويني و قاسم غني، چ دوازدهم، طلوع، ص173.
6 ـ نهجالبلاغه، با ترجمه فارسي قرن پنجم و ششم، شرح واژگان و تصحيح و مقابله متن: عزيزاللّه جويني، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، 1377.
7 ـ نهجالبلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدي، چ هفتم، تهران، علمي و فرهنگي، 1374، مقدّمه، صفحه (بز).
8 ـ نهجالبلاغه، با ترجمه قرن پنجم و ششم، همان، صفحه «ب».
9 ـ سخن معروف ابوالحسن مسعودي در مروج الذهب در اينباره بسيار سودمند است: «امروزه چهارصد و هشتاد و اندي خطبه از علي(ع) نزد مردم محفوظ است.» (ر.ک: ابوالحسن مسعودي، مروج الذّهب و معادن الجواهر، مصر، 1346ه، ج 2، ص 419 / سيد عبدالزهراء حسيني، مصادر نهجالبلاغه و أسانيدُه، چ دوم، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1395ق/ عبدالله نعمه، مصادر نهجالبلاغه، لبنان، 1392ق / حسن انصاري قمي، «نهجالبلاغه پيش از نهجالبلاغه»، نشر دانش، سال نوزدهم، ش اول، بهار 1381، ص 66ـ63 / عزيزاللّه عطاردي، گردآورندگان سخنان اميرالمؤمنين قبل از علّامه شريف رضي، يادنامه کنگره نهجالبلاغه، تهران، 1360، ص 320ـ290 / حامد حنفي داود، نهجالبلاغه و تأييد نسبت آن به امام علي(ع) ترجمه ابوالقاسم امامي، يادنامه کنگره هزاره نهجالبلاغه، ص 323ـ330.
10 ـ خطبه سوم نهجالبلاغه، مدوَّن سيّد رضي.
11 ـ شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، داراحياء الکتب العربيّه، 1385ه، ج 1، ص 205. همچنين براي آگاهي بيشتر درباره اين خطبه معروف ر.ک: نگارنده، کوير خاطره (نگاهي تازه به خطبه شقشقيّه علي(ع))، مجموعه مقالات کنگره بينالمللي بزرگداشت علامه محمدتقي جعفري و بررسي آثار و افکار او، به اهتمام مهدي مهديپور و عليرضا آزادي، تبريز، دانشگاه تبريز، 1379، ج 2، ص1ـ37.
12 ـ براي مطالعه اين تشابه شگفت، ر.ک: قدرت اسطوره، جوزف کمبل، ترجمه عباس مخبر، تهران، نشر مرکز، 1373، ص 122.
13 ـ بديعالزمان فروزانفر، گزيده مثنوي، چ دوم، جامي، 1375، ص 136.
14 ـ درباره بررسي مذهب رسمي فردوسي ر.ک: علي ابوالحسني، بوسه بر خاک پي حيدر (بحثي در ايمان و آرمان فردوسي)، تهران، عبرت، 1378.
15 ـ اشاره به حديث معروف و متواتر نبوي «اَنا مدينةُ العِلمِ وَ علي بابُها».
16 ـ اشاره به حديث معروف «مَثَلِ اَهل بيتي کَمَثلِ سَفينةِ نوحٍ مَن رَکَبَها نَجي وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِقَ.» (سيد محمدحسين طباطبائي، تفسير الميزان، ترجمه محمدرضا صالحي کرماني، نشر بنياد علمي و فرهنگي علامه طباطبائي)، ج 4، ص 577.
17 ـ درباره کاربرد شيعي اين واژه و اختصاص آن به فرهنگ تشيّع و شواهد شعري آن، ر.ک: جلوه تاريخ در شرح نهجالبلاغه ابن ابيالحديد، ترجمه و تحشيه محمد مهدوي دامغاني، چ سوم، تهران، نشر ني، 1379، ج1، ص54ـ59.
18 ـ شاهنامه فردوسي، به تصحيح جلال خالقي مطلق، دفتر يکم، انتشارات روزبهان، 1368، ص 10و11.
19 ـ شاهنامه فردوسي، به کوشش سعيد حميديان، دفتر نشر داد، چ دوم، مسکو، 1374، ج 7، ص193.
20 ـ ابوالفضل يوسف بن علي مستوفي، خردنماي جان افروز، با مقدمه و تصحيح و تعليقات محمود عابدي، تهران، رجاء، 1368.
21 ـ خالقي مطلق، شاهنامه فردوسي، دفتر يکم، ص 3و4 / ملاهادي سبزواري، شرح منظومه حکمت، به اهتمام مهدي محقق و ايزوتسو، تهران، سلسله دانش ايراني، 1360، ص 3.
22 ـ درباره خطبه توحيديّه علي(ع) ميتوان گفت: «در يک کلام بحث توحيد و خرد و جان و آفرينش فردوسي بدون توجه و بهرهوري هوشمندانه او از خطبه توحيديّه نهجالبلاغه ممکن نبوده است.»(سيد عطاءاللّه مهاجراني، حماسه فردوسي، «نقد و تفسير نامور»، چ دوم، تهران، اطلاعات، 1377، ص 35).
23 ـ خالقي مطلق، شاهنامه فردوسي، دفتر يکم، ص 5 (ابيات 10و12).
24 ـ نهجالبلاغه، خطبه اول.
25 ـ شاهنامه فردوسي، به کوشش سعيد حميديان، چاپ مسکو، ج 4، ص475.
26 ـ عبدالواحد بن محمد آمدي، غررالحکم و در الحکم، ترجمة محمدعلي انصاري قمي، چ هشتم، تهران، ناشر مترجم، 1337، ص 217.
27 ـ شاهنامه فردوسي، چاپ مسکو، ج 3، ص 202.
28 ـ نهجالبلاغه، خطبه 118.
29 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 7، ص185.
30 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.
31 ـ شاهنامه فردوسي، ج 8، ص311.
32 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 367.
33 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 7، ص189.
34 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.
35 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 4، ص215.
36 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 370.
37 ـ ابوالفضل مستوفي، خردنماي جهان افروز، ص 20.
38 ـ نهجالبلاغه، نامة 31.
39 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج3، ص124.
40 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.
41 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين.
42 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 386.
43 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 2، ص197.
44 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.
45 ـ شاهنامه فردوسي، ج 4، ص227.
46 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 132.
47 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 4، ص420.
48 ـ نهجالبلاغه، خطبه 34.
49 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين.
50 ـ نهجالبلاغه، خطبه82.
51 ـ احتمالا شاهنامه فردوسي، ج 6، بيت4552ـ4555.
52 ـ همان، ج 1، ابيات3960ـ3962.
53 ـ بهاءالدين خرمشاهي، حافظنامه، تهران، علمي و فرهنگي، 1375، ج 2، ص1390.
54 ـ مولانا جلالالدين محمد بلخي، مثنوي معنوي، ج 2، بيت263.
55 ـ همان، ج 2، بيت1936.
56 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 38.
57 ـ مثنوي معنوي، ج 5، ابيات3907ـ3908.
58 ـ نهجالبلاغه، خطبه 141.اين سخن در عقدالفريد ابن عبد ربّه، ج 4، ص 276 و با اندک تفاوتي در بحارالانوار، ج 10، ص 90 نيز آمده است.
59 ـ مثنوي معنوي، ج 1، ابيات2821ـ2823.
60ـ ابن ابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 541.
61 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت1751.
62 ـ محدث نوري، مستدرکالوسائل، ج 2، ص 270.
63 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت2046.
64 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 128.
65 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت2321.
66 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 475.
67 ـ همان، کلمات قصار، 57.
68 ـ همان، کلمات قصار، 475.
69 ـ همان، ج 1، بيت1487.
70 ـ بديعالزمان فروزانفر، شرح مثنوي شريف، تهران، زوّار، ج 2، ص561.
71 ـ نهجالبلاغه، خطبه 178 / ابن ابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 408.
72 ـ مثنوي معنوي، ج 3، ابيات517ـ518.
73 ـ شيخ عباس قمي، سفينةالبحار، ج 1، ص 146 و با مختصر تفاوتي، نهجالبلاغه، خطبه 66.
74 ـ مثنوي معنوي، ج 1، ابيات3945ـ3947.
75 ـ نهجالبلاغه، خطبه 33.
76 ـ مثنوي معنوي، ج 2، ابيات2459ـ2461.
77 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 8.
78 ـ مثنوي معنوي، ج 5، ابيات1593ـ1594.
79 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 457.
80 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت193ـ194.
81 ـ نهجالبلاغه، نامه 31.
82 ـ مثنوي معنوي، ج 2، بيت318.
83 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 79.
84 ـ مثنوي معنوي، ج 6، بيت4398.
85 ـ نهجالبلاغه، کلمات قصار، 250.
|