کبوتر نامه بر
زيانمندترين مردم در معاملت و نوميدترين‏شان در مجاهدت ، مردى است که تن خويش در طلب مال فرسود و تقديرها با خواست او مساعد نبود ، پس با دريغ از دنيا برون شد و با وبال آن مال روى به آخرت نمود . [نهج البلاغه]
وضعيت من در ياهو
يــــاهـو
کل بازديدهاي وبلاگ
4013
بازديدهاي امروز وبلاگ
3
بازديدهاي ديروز وبلاگ
4
منوي اصلي

[خـانه]

[  RSS  ]

[  Atom  ]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

درباره خودم
کبوتر نامه بر
دختري از جامعه الزهرا[23]
من ؟ يه طلبه از جامعة الزهراء هدف ؟ خدا و هرچي که با او باشه
لوگوي وبلاگ
کبوتر نامه بر
فهرست موضوعي يادداشت ها
بايگاني
خاطره ها (آرشیو) [8]
پيوندهاي روزانه

قافله شهداء [98]
پلاک [121]
استشهادي [82]
وبلاگ آهستان [121]
عکس فوري [126]
کبوتر نامه رسان [102]
رايحه کودکي [91]
گلدختر [80]
يـک آرزو [34]
سـلام آقا [112]
کلرجي من [130]
غريـب کوفـه [115]
حزب اللــهـي [22]
از يک روحاني [131]
دسـت يــاري ... [106]
[آرشيو(17)]

لوگوي دوستان
















اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
پارسي بلاگ
www.parsiblog.com

نويسنده مطالب زير:   دختري از جامعه الزهرا  

عنوان متن + تجلّي کلام علوي در شاهنامه و مثنوي پنجشنبه 27 ارديبهشت 1386  ساعت 4:43 عصر

 


تجلّي کلام علوي در شاهنامه و مثنوي


نهج‏البلاغه که نام برازنده و بسيار رساي آن مي‏تواند يادآور سخن حکيمانه «الأسماءُ تُنزَلُ مِنَ السَّماءِ» باشد، در درجه نخست در روش‏هاي بلاغت و شيوايي سخن در زبان عربي است و بنا به قول جامع اديب و دانشمند آن، سيّد رضي؛ محور اصلي جمع‏آوري گفتار پراکنده حضرت نيز همين نکته مشترک و ساري در منقولات علوي بوده است و البته بر پايه اين خصيصه تقريبا منحصر به فرد ادبي بودن در عين عربيّت است که مي‏توان در بررسي تأثير نهج‏البلاغه و يا ساير مجموعه‏هاي کلام امام در زبان‏هاي مجاور به ويژه زبان و ادبيّات ارجمند پارسي به بحث پرداخت.


ادبيات پرمايه فارسي بايد بيش از هر چيز خود را مديون عنايات بي‏شائبه و تأثيرات عميق و بنيادي قرآن عظيم بداند و بايد گفت کندوکاو تأثيرات صريح و انکارناپذير قرآني در مقولات شاخص ادبي خود مقالِ جداگانه‏اي مي‏طلبد و قطعا در محور موضوع اين گزارش غيرقرآني و علوي نمي‏گنجد.


نهج‏البلاغه همانند بسياري ديگر از متون و منابع استوار ديني و همچنين به مانند بسياري ديگر از آثار و مضبوطات تاريخي، تأثيرات شگرف و بعضا آشکاري در برخي از متون ادبي ما ايرانيان داشته است که بي‏مجامله بررسي «تخصصي» تأثير آن در هر يک از متون نظم و نثر ادبي مي‏تواند در تبيين انديشه‏ها و گفتار ژرف و انساني اين انسان الهي حقايق تازه و سودمندي عايد علاقه‏مندان مباحث ادبي گرداند.


راقم اين سطور در اين گزارش مختصر از ميان متون ادب حماسي، شاهنامه حکيم توس، و از ميان ديگر متونِ نامبُردار پارسي، بزرگ‏ترين حماسه عرفاني دري، يعني مثنوي معنوي مولانا جلال‏الدين را براي اين مبحث برگزيده است و قصد آن دارد در حدّ توش و توان مُزجات خود به بررسي کلّي و محتوايي آن‏ها در ارتباط با آبشخورهاي علوي بپردازد تا در پيشگاه ارباب فضيلت چه قبول افتد و چه در نظر آيد.


پيش از پرداختن به مصاديق بهره‏مندي شاهنامه فردوسي از نهج‏البلاغه علي(ع)، نخست بايد در ايضاح چند نکته مهم و اساسي در محور تأثير و تأثّر اين موضوع، لختي قلم گردانيد و پس به سر قصّه شد.


بررسي عدم تطابق زماني ميان اين دو اثر ادبي و ديني (شاهنامه و نهج‏البلاغه) و به تبع آن، اشاره به زمان ورود نهج‏البلاغه مدوَّن سيّد رضي به کتابخانه‏ها و سپس به ذهن و زبان ايراني، اشاره به مسئله «توارد» در مفهومي وسيع و عالي براي پاره‏اي از مضامين مشترک انساني که مي‏تواند در تمام نِحل و حتي ملل به عنوان «تعابير حکمت‏آميز» رايج و ماندگار باشد و همچنين بررسي لزوم استفاده از منبع / منابع ديني ـ اسلامي در متني که سراسر آن را اسطوره و به ويژه «حماسه» تشکيل مي‏دهد، از مواردي است که بايد پيش از ورود به مبحث و توغّل در آن، در تبيين آن‏ها در حدّ توان کوشيد.1


 



تجلّي کلام علوي در شاهنامه و مثنوي


سيدتقي آل‏ياسين


پيش‏گفتار


نهج‏البلاغه که نام برازنده و بسيار رساي آن مي‏تواند يادآور سخن حکيمانه «الأسماءُ تُنزَلُ مِنَ السَّماءِ» باشد، در درجه نخست در روش‏هاي بلاغت و شيوايي سخن در زبان عربي است و بنا به قول جامع اديب و دانشمند آن، سيّد رضي؛ محور اصلي جمع‏آوري گفتار پراکنده حضرت نيز همين نکته مشترک و ساري در منقولات علوي بوده است و البته بر پايه اين خصيصه تقريبا منحصر به فرد ادبي بودن در عين عربيّت است که مي‏توان در بررسي تأثير نهج‏البلاغه و يا ساير مجموعه‏هاي کلام امام در زبان‏هاي مجاور به ويژه زبان و ادبيّات ارجمند پارسي به بحث پرداخت.


ادبيات پرمايه فارسي بايد بيش از هر چيز خود را مديون عنايات بي‏شائبه و تأثيرات عميق و بنيادي قرآن عظيم بداند و بايد گفت کندوکاو تأثيرات صريح و انکارناپذير قرآني در مقولات شاخص ادبي خود مقالِ جداگانه‏اي مي‏طلبد و قطعا در محور موضوع اين گزارش غيرقرآني و علوي نمي‏گنجد.


نهج‏البلاغه همانند بسياري ديگر از متون و منابع استوار ديني و همچنين به مانند بسياري ديگر از آثار و مضبوطات تاريخي، تأثيرات شگرف و بعضا آشکاري در برخي از متون ادبي ما ايرانيان داشته است که بي‏مجامله بررسي «تخصصي» تأثير آن در هر يک از متون نظم و نثر ادبي مي‏تواند در تبيين انديشه‏ها و گفتار ژرف و انساني اين انسان الهي حقايق تازه و سودمندي عايد علاقه‏مندان مباحث ادبي گرداند.


راقم اين سطور در اين گزارش مختصر از ميان متون ادب حماسي، شاهنامه حکيم توس، و از ميان ديگر متونِ نامبُردار پارسي، بزرگ‏ترين حماسه عرفاني دري، يعني مثنوي معنوي مولانا جلال‏الدين را براي اين مبحث برگزيده است و قصد آن دارد در حدّ توش و توان مُزجات خود به بررسي کلّي و محتوايي آن‏ها در ارتباط با آبشخورهاي علوي بپردازد تا در پيشگاه ارباب فضيلت چه قبول افتد و چه در نظر آيد.


پيش از پرداختن به مصاديق بهره‏مندي شاهنامه فردوسي از نهج‏البلاغه علي(ع)، نخست بايد در ايضاح چند نکته مهم و اساسي در محور تأثير و تأثّر اين موضوع، لختي قلم گردانيد و پس به سر قصّه شد.


بررسي عدم تطابق زماني ميان اين دو اثر ادبي و ديني (شاهنامه و نهج‏البلاغه) و به تبع آن، اشاره به زمان ورود نهج‏البلاغه مدوَّن سيّد رضي به کتابخانه‏ها و سپس به ذهن و زبان ايراني، اشاره به مسئله «توارد» در مفهومي وسيع و عالي براي پاره‏اي از مضامين مشترک انساني که مي‏تواند در تمام نِحل و حتي ملل به عنوان «تعابير حکمت‏آميز» رايج و ماندگار باشد و همچنين بررسي لزوم استفاده از منبع / منابع ديني ـ اسلامي در متني که سراسر آن را اسطوره و به ويژه «حماسه» تشکيل مي‏دهد، از مواردي است که بايد پيش از ورود به مبحث و توغّل در آن، در تبيين آن‏ها در حدّ توان کوشيد.1


تأليف نهج‏البلاغه و ورود آن به ايران


سرور محدّثان، سيد رضي در دوران جواني و پيش از پرداختن مجموعه عظيم نهج‏البلاغه، کتابي را درباره صفات پيشوايان دين (خصائص الأئمّه) شروع به تأليف کرده بود که به علت گرفتاري‏هاي روزگار ناتمام مانده و طبع حسّاس و ديرپسند نويسنده از آن گزارش خرسند نشده است. قسمت پاياني اين کتاب نيمه تمام که با پاره‏اي از گفتار علوي قرين شده و به الخصائص نيز نامبردار بود، مَدح و ستايش همگنان سيّد را برانگيخته و سرانجام، اين تمجيدها او را در پي افکندن کاخ بلند و ديرپاي نهج‏البلاغه مصمّم گردانيده است.2


تاريخ تدوين نهايي نهج‏البلاغه چنان که از تحقيقات صائب نهج‏البلاغه‏پژوهي برمي‏آيد، ماه رجب سال 400 هجري و در محله شيعه‏نشين کَرْخ بغداد بوده است.3 بنابراين، بايد سال و زمان نسبي ورود اين کتاب شريف در ذهن و زبان ايراني و همچنين در آثار مکتوب فارسي تقريبا مشخص شود تا داوري درباره تأثيرات اين کتاب منطقي‏تر و به حقيقت نزديک‏تر باشد. درباره جاودان اثر حکيم فرزانه توس (شاهنامه)، به علّت معاصرت و هم‏زماني با گردآوري نهج‏البلاغه توسط سيد رضي آن هم در منطقه‏اي غيرايراني (بغداد) و با در نظر آوردن زمان تقديم شاهنامه فردوسي به دربارِ نابسامان پرستارزاده غزنوي (حوالي 400هجري)4 به قطع و يقين مي‏توان اظهار کرد که فردوسي نه نهج‏البلاغه مدوَّن سيد رضي را به چشم ديده و نه اصلا خبر احتمالا جنجالي و پرطمطراق نشر آن را به گوش ظاهر شنيده است:


سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حيرتم که باده فروش از کجا شنيد!5


در توضيح بحث مذکور مي‏توان به اين احتمال نيز دل بست که مجموعه تدوين شده نهج‏البلاغه بتواند حدود يک قرن بعد از کتابت نهايي در مناطق علمي ايران جاي گير شود و تأثيراتِ مهم و عديده‏اي بر آثار کاتبان و نويسندگان ارجمند بگذارد. در اين‏باره اخيرا نسخه‏اي از ترجمه نهج‏البلاغه مربوط به قرن پنجم و ششم هجري ـ که ظاهرا از سوي نويسنده‏اي نامعلوم در خراسان نوشته شده ـ از سوي دانشگاه تهران به چاپ رسيده است که در جاي خود علاوه بر دربرداشتن ترجمه‏اي نسبتا سليس از نهج‏البلاغه به زبان فارسي، اطلاعات سودمند ديگري نيز درباره پاره‏اي وقايع تاريخي اسلام در اختيار علاقه‏مندان قرار مي‏دهد.6 با اين وجود، استاد سيّدجعفر شهيدي ضمن تشکيک در اصل اين کتاب درباره نخستن ترجمه فارسي از نهج‏البلاغه در خراسان و در قرن پنجم و ششم بکلي به ديده ترديد نگريسته است،7 ولي به توضيح کشّاف مصحّح کتاب مذکور، آقاي دکتر عزيزاللّه جويني در مقدّمه توضيحي اين اثر قديمي مي‏توان اين سخن را پذيرفت که: «اگر نهج‏البلاغه پس از صد سال به ايران نيامده باشد، پس از کجا ابوالحسن بن فندق، معارج نهج‏البلاغه را فراهم آورده و يا کيدري که وي نيز اهل بيهق بوده، چنان کاري بزرگ در شرح نهج‏البلاغه به انجام رسانيده است؟ و نيز چگونه قطب‏الدين راوندي کتاب منهاج البَراعه را در شرح نهج‏البلاغه تأليف کرده است که همگي آنان در قرن ششم بوده‏اند؟»8


بنابراين، اگر باز هم بپذيريم که نهج‏البلاغه حتي پنجاه يا صد سال پس از تدوين ظاهري‏اش )سال 400هجري( به ايران آمده باشد، باز هم بايد همچنان بر موضوع عدم رؤيت و استفاده مستقيم فردوسي از آن کتاب شريف پاي فشرد و بدان فتوا داد.


مضامين مشترک در شاهنامه و نهج‏البلاغه


حاصل مباحث مذکور اينکه، براي نشان دادن تأثّر شاهنامه فردوسي از گفتار اميرالمؤمنين(ع) بايد در آثار پيشين مربوط به علي(ع) نگريست و چنان که مُبرهن است پاره‏هاي گفتار علوي بسي پيشتر از زمان تدوين نهج‏البلاغه در مناطق و مکتب‏خانه‏هاي علمي موجود بوده است.9


به عنوان نمونه، درباره خطبه معروف «شقشقيّه»10 که از سوي علماي تسنّن به علّت در برداشتن پاره‏اي خوارداشت‏ها نسبت به خلفاي سه‏گانه راشدين به ويژه قَدح صريح خليفه سوم ـ عثمان بن عفّان ـ مورد ترديد قرار گرفته و با اين وجود امروزه به پاي‏مردي تحقيقات کشاف نهج‏البلاغه‏پژوهان در اصالت و تاريخي بودن آن تقريبا هيچ شکّ و ريبي بر جاي نمانده است، اين اشاره کافي است که ابن ابي‏الحديد در شرح جامعِ خود و از زبان استادش ابن ابي‏الخير واسطي و او نيز به نقل از شيخ خود ابن‏الخشّاب در صحّت انتساب خطبه شقشقيّه به علي(ع) چنين اعتقاد راسخي دارد: «به خدا قسم! اين خطبه را در کتاب‏هايي که دويست سال پيش از تولّد سيّد رضي نوشته شده است، ديده‏ام و همچنين به قلم دانشمندان و بزرگاني خوانده‏ام که خطّ آن‏ها را مي‏شناسم و سال‏ها قبل از آنکه نقيب ابو احمد ـ پدر سيد رضي ـ قدم به جهان هستي گذارد، زندگي مي‏کرده‏اند.»11


نکته مهم ديگر که درباره پاره‏اي مضامين مشترک در شاهنامه و نهج‏البلاغه بايد بدان اشاره شود، اين است که ممکن است موضوع و حتي گفتاري در نهج‏البلاغه و يا هر کتاب ارجمند و ديني ـ تاريخي ديگر آمده باشد و اين گفتار غير تعمّدا و کاملا از روي «توارد» در مجموعه‏اي ديگر که البته دور از دسترس کتاب به ظاهر منبع / مبدأ بوده، به کار رفته باشد.


مثلا، پاره‏اي از کلام يوناني منتسب به بزرگان حکمت آن ديار که الحق مايه‏اي گران از حکمت و معرفت را در خود نهفته دارد، امکان دارد عينا و يا مضمونا در کلام پيشين و حتي ديني ما ايرانيان به کار رود که البته از حيث ظاهر شبيه به هم نمي‏توان ادعا کرد که اين دو گفتار همسان قطعا از يکديگر مقتبس شده‏اند. بهترين نمونه تاريخي که الحق به خاطر تشابهات عجيب داراي شگفتي بسيار است، آمدن داستاني کاملا شبيه به قصّه ديني «خدو انداختن خصم بر روي علي(ع) از مثنوي معنوي مولانا در روايات اساطيري و کهن سامورايي ژاپن است.12 همچنان که استاد فروزانفر هم با اندکي تسامح داستان مذکور از مثنوي را در ذيل حوادث غزوه خندق / احزاب قابل بحث دانسته‏اند،13 مي‏توان گفت که روي دادن واقعه‏اي کاملا همسان با آن در منطقه‏اي ديگر و بسيار پيشتر از آن را هرگز نمي‏توان بر مسئله «اقتباس» و استفاده از يک موضوع مربوط به تاريخ صدر اسلام حمل کرد. بنابراين، چندان نبايد اظهار شگفتي کرد اگر در مواردي معدود کلام بزرگان ادب و فرهنگ ما که به هر حال از يک فرهنگ و تمدّني مشترک بهره‏مند بوده‏اند، با پاره‏اي از کلام بزرگان ديني ما يکساني و مشابهت داشته باشد.


در ارتباط با انگيزه تأثّرات علوي فردوسي در شاهنامه مي‏توان مذهب اين شاعر ارجمند و آزاده دري را نيز دستاويزي استوار براي اين تأثير و تأثّر قرار داد. بنا به تحقيقات عميق و استوار شاهنامه‏پژوهان ايراني در اينکه مذهب رسمي فردوسي، اماميّه، آن هم از شاخه بارور جعفري / اثني عشري است، تقريبا جاي ترديد نيست.14


تجلّي کلام اميرالمؤمنين(ع) در شاهنامه


با اين توضيحات به نظر مي‏رسد بررسي پاره‏اي از ابيات گيراي شاهنامه بر محور گفتار علوي (نه نهج‏البلاغه موجود) مي‏تواند منطقي و عملي باشد و اگر در مواردي هم تشابهي ميان شاهنامه و نهج‏البلاغه به ديده آيد، البته چندان جاي شگفتي نخواهد بود؛ چه، همچنان‏که يادآور شديم، نهج‏البلاغه خلاصه همان آثار موجود پيش از خود است و طبعا همان مباحث به طور منظم و طبقه‏بندي شده در نهج‏البلاغه سيد رضي آمده، که در پي اين يادداشت و براي تکمله بحث به پاره‏اي از آن‏ها اشاره خواهد شد. فقط در اينجا پيش از پرداختن به تجلّي کلام اميرالمؤمنين در شاهنامه فردوسي، براي آنکه ذهن و زبان فردوسي درباره خاندان اهل‏بيت: و اهمّ آن‏ها مولاي متّقيان بيش از پيش روشن شود، نخست به ابيات پرشور و آغازين شاهنامه درباره علي(ع) اشاره مي‏گردد. فردوسي در مقدّمه غني و بسيار پرحکمت خويش بر شاهنامه پس از آوردن حِکَم و مضامين نغز اسلامي در قالب الفاظ دري، مستقيما به وصف نبي و وصي و خاندان پاک ايشان مي‏پردازد و چنان‏که از نُسخ اصلي شاهنامه برمي‏آيد، در ميان اوصاف اين خاندان در شاهنامه از ديگر صحابه رسول و در رأس آن‏ها خلفاي راشدين ـ به غير از علي(ع) ـ هيچ ذکر خيري در ميان نيست:


چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي خداوند امر و خداوندِ نهي


که من شارستانم، عليّم درست درست اين سخن گفت پيغمبر است15


گواهي دهم کاين سخن راز اوست تو گويي دو گوشم بر آواز اوست


حکيم اين جهان را چو دريا نهاد بر انگيخته موج از او تند باد


چو هفتاد کشتي بر او ساخته همه بادبان‏ها بر افراخته16


يکي پهن کشتي بسان عروس بياراسته همچو چشم خروس


محمّد(ص) بدو اندرون با علي(ع) همان اهل‏بيت نبي و وصي17


اگر چشم داري به ديگر سراي به نزد نبي و وصي گير جاي


گرت زين بد آيد، گناه من است چنين است و اين دين و راه من است


بر اين زادم و هم بر اين بگذرم چنان دان که خاک پي حيدرم.18


و در جاي ديگر از شاهنامه آمده است:


سر انجمن بُد زياران علي(ع) که خواند او را علي ولي.19


همچنان‏که اشاره شد، فردوسي علاوه بر آوردن نام و ياد علي(ع) در شاهنامه خود، به گفتار آن امام ارجمند نيز عنايت داشته است که در ذيل پاره‏اي از تأثّرات آشکار او از گفتار علي(ع) آورده مي‏شود، با اين تذکار که نخستين بار ابوالفضل مستوفي، از فضلاي قرن هفتم، در کنار گزارش کلمات قصار اميرالمؤمنين به تطبيق بعضي از ابيات شاهنامه با گفتار امام نيز پرداخته است:20


به نام خداوند جان و خرد کزين برتر انديشه بر نگذرد


نه انديشه يابد بدو نيز راه که او برتر از نام و از جايگاه.21


«الّذي لا يُدرِکُهُ بُعدُ الهِمَمِ وَ لا يَنالَهُ غوص الفِطَن»؛22 کسي که دوري همّت‏ها او را درنيابد و تيزبيني ـ نيز ـ بدو دست نيابد.


بدين آلتِ راي و جان و زبان ستود آفريننده را کي توان؟


به هستيش بايد که خستو شوي زگفتارِ بيکار يکسو شوي.23


«لا يَبلُغُ مِدْحَتَهُ القائلونَ و لا يُؤدّي حَقَّهُ المُجتَهِدونَ»24؛ گويندگان نمي‏توانند او را چنان که شايسته است، بستايند و کوشندگان نمي‏توانند حق او را به درستي بگذارند.


و ديگر که گيتي فسانست و باد چو خوابي که بيننده گيرد به ياد


چو بيدار گردد، نبيند به چشم اگر نيکوي ديد اگر درد و خشم.25


«النّاسُ نيامٌ فإذا ماتوا إنتَبَهوا»26؛ مردم در خوابند، هنگامي که مُردند بيدار مي‏شوند.


پرستيدن دادگر پيشه کن ز روز گذر کردن انديشه کن


دل اندر جهان آفرين بند و بس ره رستگاري همين است و بس. 27


«اُوصيکُم بِذِکرِالمَوتِ وَ اقلالِ الغَفلَةِ عَنهُ»؛ شما را به يادآوري مرگ و غفلت نورزيدن از آن سفارش مي‏کنم.28


الا اي خريدارِ مغز سخن دلت بر گسل زين سراي کهن.29


«اَهرِبوا مِنَ الدّنيا و أصرِفوا قُلوبُکُم عَنها»؛ از دنيا روي برگردانيد و قلب‏هايتان را از آن منصرف گردانيد.30


جهان سر به سر عبرت و حکمت است چرا مايه ما همه غفلت است


پر از رنج و تيمار و درد و بلاست بدان اي پسر کاين جهان بي‏وفاست.31


«إنّما يَنْظُرُ المُؤمِنُ الي الدّنيا بِعَينِ الاعتبارِ»؛ همانا مؤمن به دنيا از روي عبرت مي‏نگرد.32


و گر چيره گردد هوي برخرد خردمندت از مردمان نشمرد.33


«العاقِلُ مَنْ غَلَبَ هواهُ»؛ عاقل کسي است که بر هواي نفسش چيره گردد.34


در شاهنامه اسفنديار سوي کاردانان نامه نوشت که خداوند ما را بيهوده نيافريده است:


سوي کاردانانش نامه نوشت که ما را خداوند يافه نهشت.35


«ايّها النّاسُ اتّقوا اللّهَ فَما خُلِقَ إمروٌ عَبَثا فَيَلهوُ»36؛ اي مردم از خدا بترسيد، هيچ‏کس بيهوده آفريده نشده است تا به لهو و بازي بپردازد.


مبادا که بيداد آيد زشاه که گردد زمانه سراسر تباه


نزايد به هنگام بردشت گور بود بچه باز را چشم، کور


شود در جهان چشمة آب خشک نيابد به نافه درون بوي مشک.37


«إذا تغيّر السّلطان تغيّر الزّمان»؛38 هر گاه پادشاه از حال خود بگردد، روزگار دگرگون مي‌شود.


بخور آنچه داري و بيشي مجوي که از آز کاهد همي آب روي.39


«اَلحِرْصُ لا يَزيدُ في الرّزقِ و لکِنْ يَذُلُّ القَدرَ»40؛ حرص و آز بر روزي نمي‏افزايد، بلکه ارج و اعتبار انسان را خوار مي‏کند.


به منزل رسيد آنکه پوينده بود همي يافت آن‏کس که جوينده بود.41


«مَن طَلَبَ شيئا نالَهُ اَو بَعضَهُ»؛ هر آنکه چيزي بجويد، به آن يا به برخي از آن دست مي‏يابد.42


زنادان نيابي جز از بدتري نگر سوي بي‏دانشان ننگري.43


«إحذر مُجالَسة الجاهِل کَما تَأمَن مُصاحبة العاقل»؛ از هم‏نشيني نادان پرهيز کن، هم‏چنان که محبّت و مصاحبت دانا را امن مي‏شماري.44


زمادر همه مرگ را زاده‏ايم به ناکام گردن بدو داده‏ايم.45


«اِنَّ للّهِ مَلِکا يُنادي في کُلِّ يَومٍ لِدوا للمَوتِ و اَجمَعوا للفناءِ و ابنُوا للخرابِ». اين عبارت به صورت شعري زيبا نيز از مولاي متقيان نقل شده است:46


لَهُ مَلَکٌ يُنادي کُلَّ يَومٍ لِدوا لِلمَوتِ وَ ابنوا لِلخَراب.


شما نيز از اندرز او دست باز مداريد و از من مپوشيد راز.47


«وَ امّا حَقّي عَلَيکُم فَالوَفاءُ بالبَيعةِ و النَّصيحَةُ في المَشهَدِ والمغيبِ»؛ و اما حق من بر شما اين است که بر بيعتتان وفادار مانم و شما را در آشکار و نهان نصيحت نمايم.48


چو دشمنش [جهان]گيري نمايدت مهر و گر دوست خواني نبينيش چهر.49


«وَ مَن ساعاها [الدّنيا] فاتتهُ، وَ مَن قَعَدَ عَنها و اَتتهُ»؛ و کسي که براي دنيا تلاش مي‏کند، به آن نرسد، در حالي که دنيا به رهاکننده آن روي مي‏آورد.50


تأثرّات مثنوي از نهج‏البلاغه


بررسي تأثرات مثنوي مولانا از نهج‏البلاغه چندان بي‏شباهت به حکايت تأثّرات شاهنامه از نهج‏البلاغه نيست. به غير از مسئله بُعد مسافت ميان بغداد عراق و قونيّه عثماني (محل سرايش مثنوي معنوي) در ظاهر قضيه نخست اختلاف صوري مذهب مولانا با موازين تشيّع و سپس موضوع احاديث علوي و ارتباط آن با مثنوي جلب‏نظر مي‏کند که اين موضوع البته با در نظر آوردن وسعت نظر و عمق مشرب فکري و نهايتا تسامحات عارفانه ـ شاعرانه اين پير کبير بلخ چندان جاي بحث و نکته‏گيري بر جاي نمي‏نهد.


پير دانادلي که خود را با هفتاد و سه ملت يکي مي‏داند! و سخت‏گيري‏هاي متعدّد مذهبي و فرقه‏اي را در رديف تعصّبات خام مي‏شمارد، اگر مباحث روزمرّه و ساده و درعين حال، کورکورانه کلامي را وارد انديشه ژرف او گردانيم، البته چندان به عدل و انصاف داوري نکرده‏ايم. همچنين بايد افزود کسي که به صراحت به اساسي‏ترين مسئله تشيّع (حديث غدير) اشاره دارد و در بعضي موارد در تأييد و درستي آن پاي مي‏فشارد، هرگز نمي‏توان او را در بند علايق بسته فکري ـ عقيدتي محصور دانست:


اين چنين پيغمبر با اجتهاد نام خود و آنِ علي(ع)، مولا نهاد


گفت هر کو را منم مولا و دوست ابن عمّ من، علي(ع)، مولاي اوست


کيست مولا؟ آنکه آزادت کند بند رقيّت زپايت برکند.51


همچنان که از مضمون صريح ابيات فوق دانسته مي‏شود، مولانا علاوه بر ذکر حديث معروف و متواتر «غدير» در شعر خود، به مقتضاي سخن به تفسير و بررسي آن نيز پرداخته و در حدّ مشرب فکري خويش سعي در اثبات آن دارد. مولانا در جايي ديگر از مثنوي درباره قول نابخردانه پاره‏اي از اصحاب رسول که طي آن علي(ع) را محکوم به حريص بودن در درک خلافت مي‏دانسته‏اند، بکلي به ديده انکار نگريسته و در نتيجه، وجود الهي اين انسان ايده‏آل را از اين اتّهامات سخيف و بربسته کاملا پاک و منزّه دانسته است:


آنکه او تن را بدين سان پي کند حرص ميري و خلافت کي کند؟


ز آن به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم تا اميران را نمايد راه و حکم


تا اميري را دهد جاني دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر.52


همچنين تأمّل در روايت مشروح «خدو انداختن خصم بر روي علي(ع) که توسط مولانا در دفتر نخست مثنوي آمده، در ذهن کنجکاو و حقيقت جوينده مخاطب، هرگونه رَيب و شائبه را درباره ارادت بي‏غلّ و غشّ مولانا به شخصيت آرماني اميرالمؤمنين، علي(ع) برطرف مي‏کند و نهايتا اين پير فرزانه را در رديف ارادتمندان مخلص و از جان علاقه‏مندِ اين انسان الهي و نمونه قرار مي‏دهد.


با توجه به اينکه مولانا در دوره جواني به تأکيد منابع موجود از قبيل مناقب‏العارفين افلاکي و رساله فريدون سپهسالار و همچنين ولدنامه سلطان ولد، سخت تحت تعليم پدرِ عارف خويش قرار گرفته و حتي پس از هجران وي در دايره آموزش و تربيت شاگرد مبرّز پدري، يعني سيّدمحقق ترمذي واقع شده و از طرفي، چنانکه از مطالعات و توغّل وسيع مولانا در علوم گوناگون به توسط مثنوي دانسته مي‏شود، مي‏توان با اطمينان اظهار کرد که مولانا به انحاي مختلف و به تناسب در مسير مطالعات علوي هم قرار گرفته و به قطع و يقين در متون تاريخ اسلام و غير آن در واقع مربوط به مولاي متّقيان تأملّاتي در خور داشته است.


همچنان‏که پس از مولانا، از ميان بزرگان ادب فارسي حافظ شيرازي نيز، که بنا به گواهي شعر آسماني‏اش در گونه‏هاي مختلف علوم تحصيل کرده، بعيد نيست در کنار منابع متنوّع خود به پاره‏هاي کلام علوي هم عنايت داشته باشد و در پيوند اين مطلب بايد گفت اين شاعر نامبردار در بيتي از شعر خود به قصيده‏اي از سروده‏هاي جامع نهج‏البلاغه، سيّد رضي، توجه داشته و مصراعي از آن اشعار دلکش را در غزل ناب خويش گنجانيده است:


بسا که گفته‏ام از شوق با دو ديده خويش «أيا منازِلَ سَلمي، فأينَ سَلماکي؟»53


از سوي ديگر، مولانا هم به مانند ساير بزرگان تسنّن دست‏کم به واسطه اينکه علي(ع) را در شمار خلفاي راشدين و چهارمين آن‏ها مي‏داند، از اين طريق هم که شده، قطعا روزگاري را به مطالعه در آثار و اخبار خلفا و در ميان آن‏ها خليفه چهارم، علي(ع) گذرانيده است.


بنابراين، در اينکه صاحب مثنوي در مضامين ژرف نهج‏البلاغه و يا هر مجموعه منسوب به حضرت توغّل و ارتکاز معاني نموده، تقريبا شکّي بر جاي نمي‏ماند و اگر اين نکته را هم بپذيريم که جناب مولانا مستقيما به نهج‏البلاغه مدوّن سيد رضي دسترسي پيدا کرده و بر خلاف فردوسي ـ به جهات مختلف مذکور ـ شخصا به مطالعه آن پرداخته است، چندان به بيراهه سخن نرانده‏ايم.


بررسي ذکر و ياد علي(ع) در مثنوي معنوي مولانا به دو گونه ممکن است: نخست، بازنمود وقايع و روايات کلي مرتبط با تاريخ زندگاني امام همام که خود از موضوع اين مختصر بر کنار است و ديگر، بررسي اقوال و سخنان اميرالمؤمنين در مثنوي که البته بناي اصلي اين گزارشِ ديني ـ ادبي بر آن نهاده شده است.


در اين يادداشت و در تکميل بحث تأثّرات فردوسي از منابع و مضامين علوي، در اينجا ضمن ارائه توضيحات مختصر به پاره‏اي از استفاده‏هاي مضموني مولانا از کلام اميرالمؤمنين(ع) اشاره مي‏شود:


در زمين مردمان خانه مکن کار خود کن، کار بيگانه مکن.54


به نظر نگارنده اين بيت مي‏تواند به مضمون قسمتي از خطبه پنجم نهج‏البلاغه ناظر بوده باشد؛ آنجا که ابوسفيان براي تحريک امام(ع) براي قيام عليه غاصبان خلافت به درِ خانه ايشان رفته و حضرت را به زعم خود براي قيام و اعتراض تشويق مي‏کند. حضرت نيز با پاسخي مُسکت پرده از نيّت ناصواب او برمي‏دارد و با اين گفتار زيبا و تمثيلي وقت قيام و اعتراض را هرگز مناسب اوضاع نمي‏داند: «... هذا ماءٌ آجِنٌ و لُقمَةٌ يَغُصُّ بِها آکِلُها و مُجتَني‏ءُ الثَّمَرةِ لِغَيرِ وَقتِ ايناعِها کالزّارعِ بِغيرِ اَرضِهِ!»؛ اين‏گونه خلافت چون آبي بدمزه و لقمه‏اي گلوگير است و آن‏کس که ميوه را به صورت نارس و بي‏موقع بچيند، همانند کشاورزي است که در زمين ديگران چيزي بکارد!


اژدهايي خرس را در مي‏کشيد شير مردي رفت و فريادش رسيد.55


داستان خرس و مرد ابله که طي آن مردي بر تملّق و دوستي نااستوار خرسي دل بسته بود و سرانجام عقوبت تلخ اين دوستي ظاهري را به جان چشيد، احتمالا مي‏تواند از مضمون وصاياي نغز علوي در ذهن نيرومند مولانا تراويده و در مثنوي به يادگار مانده باشد:


«يا بُنَي، ايّاکَ و مُصادَقَةَ الأحمَقِ، فَإنَّهُ يُريدُ ان يَنفَعَکَ فَيَضُرُّکَ.»56؛ فرزندم! از دوستي احمق بپرهيز؛ چرا که او مي‏خواهد به تو نفع برساند ولي ضررش عايد تو مي‏شود.


کرد مردي از سخنداني سؤال حق و باطل چيست اي صاحب مقال؟


گوش را بگرفت و گفت: اين باطل است چشم حقّ است و يقينش حاصل است.57


مولاي متّقيان در نهج‏البلاغه در موضوع پرهيز مردمان از شنيدن غيبت و بدگويي ديگران مي‏فرمايد: «... أما إنَّهُ لَيسَ بَينَ الحقِّ و الباطلِ الاّ اربَعُ أصابِعَ»؛ بدانيد که ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست. کسي از ميان مردم از معناي اين سخن مي‏پرسد و حضرت در حالي که انگشتان خويش را ميان چشم و گوش خويش قرار مي‏دهد، مي‏فرمايد: «الباطِلُ اَن تَقولَ سَمِعتُ و الحَقُّ اَن تَقولَ رَأيتُ!»58 که به نظر مي‏رسد مولانا در نظم دو بيت مذکور به اين گفتار امام توجه داشته است.


شه چو حوضي دان حشم چون لوله‏ها آب از لوله رود در کوله‏ه


چون که آب جمله از حوضي است پاک هر يکي آبي دهد خوش ذوقناک


ور در آن حوض آب شور است و پليد هر يکي لوله همان آرد پديد.59


ميان اين ابيات مثنوي و گفتار زير از علي(ع) ارتباطي ديده مي‏شود: «المَلِکُ کالنَّهرِ العظيم تستمدُّ مِنهُ الجَداولُ فإن کانَ عَذَبا عَذُبَت و اِن کانَ مِلحا مَلُحَت».60


نفس، هر دم از درونم در کمين از همه مردم، بتر در مکر و کين.61


مقتبس است از اين فرموده علوي:


«لا عَدُوٌّ اَعدي علَي المَرءِ مِن نَفسِهِ، اللّهَ اللّهَ في الجَهادِ للأنفُسِ فَهِي اَعدي العَدُّو لَکُم».62


گفت پيغمبر زسرماي بهار تن مپوشانيد ياران زنهار.63


«تَوَقُّوا البَرْدَ في اَوَّلِهِ وَ تَلَقُّوهُ في آخِرهِ، فَإنَّهُ يَفعَلُ في الاَبدانِ کَفِعلِهِ في الأشجارِ، اَوَّلهُ يُحرِقُ و آخِرهُ يُورِقُ»64؛ بپرهيزيد از سرما در آغازش (پاييز) و استقبال کنيد از آن در آخرش (نزديک بهار)؛ زيرا در بدن‏ها همان مي‏کند که با درختان مي‏کند: در آغاز خشک مي‏کند و در آخر برگ مي‏روياند.


مولانا در مثنوي در ضمن اقوال مختلف و معروفِ منسوب به پيامبر(ص)، اين‏سخن‏علوي‏رانيزبه‏پيامبراسلام‏نسبت‏داده است.


گفت پيغمبر قناعت چيست؟ گنج گنج را تو وا نمي‏داني زرنج.65


اين بيت نيز همانند بيت پيشين از نظر مولانا به پيامبر اسلام منسوب داشته شده است، ولي در ميان احاديث و روايات مربوط به علي 7بهتر مي‏توان سراغي از آن گرفت: «القناعَةُ کَنزُ لا يَفني،66 و القناعةُ مالُ لا يَنفَدُ».67


با اين توضيح که سيدرضي در ذيل اين حديث در نهج‏البلاغه اين سخن پرمغز را از قول «بعضي از نويسندگان» به حضرت پيامبر(ص) نسبت داده است.68


حق محيط جمله آمد اي پسر وا ندارد کارش از کار دگر.69


به نظر استاد فروزانفر70 مصراع دوم بيت از اين گفتار امام از نهج‏البلاغه اقتباس شده است: «لا يَشغَلُه شَأنٌ عن شَأنٍ»71؛ خدا را هيچ کاري از کار ديگر باز نمي‏دارد.


دِه مرو، ده مرد را احمق کند عقل را بي‏نور و بي‏رونق کند


قول پيغمبر شنو اي مجتبي گور عقل آمد وطن در روستا.72


که برگرفته از اين قول معروف علي(ع) در نهج‏البلاغه است: «عَلَيکُم بِالمُدُنِ وَ لَو جارَت و عَلَيکم بالطّرق وَلَو دارَت عَلَيکم بالسَّوادِ الاعظَم».73


آنکه او تن را بدين سان پي کند حرص ميري و خلافت کي کُند


زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم تا اميران را نمايد راه و حکم


تا اميري را دهد جاني دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر.74


قال عبدُاللّه بن عباس: «دَخَلتُ علي اميرالمؤمنين(ع) بِذي قارِ وَ هُوَ يَخصِفُ نَعلَهُ، فقال لي: ما قيمةُ هذا النَّعل؟ فَقُلتُ: لا قيمةَ لها! فقال(ع): و اللّهِ لَهِي اَحَبُّ الي مِن إمرَتِکُم، الاّ ان اُقيمَ حَقّا اَو ادفَعَ باطلا».75


از دو پاره پيه آن نور روان موج نورش مي‏رود تا آسمان


گوشت پاره که زبان آمد از او مي‏رود سيلاب حکمت همچو جو


سوي سوراخي که نامش گوش‏هاست تا به باغ جان که ميوه‏ش هوش‏هاست.76


حضرت علي(ع) در نهج‏البلاغه مي‏فرمايد: «اِعجَبوا لِهذا الانسانَ يَنظُرُ بِشَحمٍ و يَتَکَلَّمُ بِلَحمٍ وَ يَسمَعُ بِعَظمٍ و يَتَنَفَّسُ مِن خَرمٍ!»77؛ در شگفت شويد از اين انسان که با قطعه پيه‏اي مي‏نگرد و با پاره گوشتي سخن مي‏گويد و با استخواني مي‏شنود و از شکافي نفس مي‏کشد!


کآن رسول حق بگفت اندر بيان اينکه مَنهومان هُمالايشبعان


طالِبُ الدّنيا و توفيراتها طالِبُ العِلمِ و تدبيراتِها.78


که از اين گفتار نغز اميرمؤمنان در نهج‏البلاغه برگرفته شده است: «مَنهومانِ لا يَشبَعانِ: طالِبُ عِلمٍ و طالِبُ دنيا».79


اسب تازي بر نشست و شاد تاخت خون بهاي خويش را خلعت شناخت


اي شده اندر سفر با صد رضا خود به پاي خويش تا سوءُ القضاء.80


ابيات مزبور در ضمن داستان معروف پادشاه و کنيزک در مثنوي آمده که در آن زرگر سمرقندي براي رسيدن به محبوب خود (کنيزک) سريعا شهر خود را به مقصد وي ترک مي‏کند و عاقبت در پي چاره‏گري طبيب داستان، تلخ‏کامانه جان مي‏سپارد که در ميان اين قسمت از داستان و ابيات فوق و اين بهره از کلام علوي ارتباطي ديده مي‏شود:


«وَ ربَّ ساعٍ في ما يَضُرُّهُ»؛81 و چه بسا سعي‏کننده‏اي که در تلاش او ضرر نهفته باشد.


پس کلام پاک در دل‏هاي کور مي‏نپايد، مي‏رود تا اصل نور.82


«خُذِ الحِکمةَ أنّي کانَت، فَانَّ الحِکمَةَ تکونُ في صَدرِ المنافِقِ فَتَلَجلَجُ في صَدرِهِ حتّي تَخرُجَ فَتَسکُنَ الي صواحِبها في صَدرِ المؤمنِ»83؛ حکمت را هر کجا باشد فراگير، گاهي حکمت در سينه منافق است و بي‏تابي کند تا بيرون آيد و در سينه مؤمن آرام گيرد.


اندر اين فسخ عزايم و آن هِمم در تماشا بوده بر ره هر قدم.84


«عَرَفتُ اللّهَ سُبحانَهُ بِفَسخِ العزائم وَ حَلِّ العُقود و نقض الهمَم»85؛ خدا را از سست شدن اراده‏هاي قوي، گشوده شدن گره‏هاي دشوار و در هم شکسته شدن تصميم‏ها، شناختم.


پي‏نوشت‏ها





1 ـ درباره چندوچون ارتباط شاهنامه فردوسي با حماسه‏هاي اسلامي ـ شيعي و نخستين پيشينه آن، ر.ک: محمدرضا شفيعي کدکني، «حماسه‏اي شيعي از قرن پنجم»، مجله دانشکده ادبيات و علوم انساني، مشهد، دانشگاه فردوسي، (ويژه‏نامه سال امام علي(ع)، ش سوم و چهارم، سال سي و سوم، پاييز و زمستان79، شماره مسلسل 130ـ130، ص 494ـ425 / همچنين درباره اصطلاح «حماسه» ـ که لفظي تازي و غيرپارسي است )حَمَسَ) ـ و اينکه کاربرد اين واژه / اصطلاح ادبي در زبان و ادبيات متقدّم عربي / جاهلي هرگز در معناي کاربردي آن در زبان فارسي نيست. (محمدرضا شفيعي کدکني، «انواع ادبي و شعر فارسي»، رشد آموزش و ادب فارسي، سال هشتم، تابستان 1372، شماره مسلسل 32و33).


2 ـ درباره نخستين انگيزه تأليف نهج‏البلاغه، ر.ک: نگارنده، «بازخواني يک مقدّمه (بررسي مقدّمه سيد رضي بر نهج‏البلاغه)» ماهنامه معرفت، سال دهم، دي‏ماه 1380، ص 88ـ85 / نيز ر.ک: نگارنده، «آيين سخنوري»، کيهان فرهنگي، سال هجدهم، آذرماه1380، ش 182، ص70و71.


3 ـ به تاريخ اتمام تأليف نهج‏البلاغه خود سيد رضي در پايان نهج‏البلاغه اشاره کرده است.


4 ـ بديع‏الزمان فروزانفر، سخن و سخنوران، چ چهارم، تهران، خوارزمي، 1369، ص50.


5 ـ ديوان حافظ، به کوشش محمد قزويني و قاسم غني، چ دوازدهم، طلوع، ص173.


6 ـ نهج‏البلاغه، با ترجمه فارسي قرن پنجم و ششم، شرح واژگان و تصحيح و مقابله متن: عزيزاللّه جويني، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، 1377.


7 ـ نهج‏البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدي، چ هفتم، تهران، علمي و فرهنگي، 1374، مقدّمه، صفحه (بز).


8 ـ نهج‏البلاغه، با ترجمه قرن پنجم و ششم، همان، صفحه «ب».


9 ـ سخن معروف ابوالحسن مسعودي در مروج الذهب در اين‏باره بسيار سودمند است: «امروزه چهارصد و هشتاد و اندي خطبه از علي(ع) نزد مردم محفوظ است.» (ر.ک: ابوالحسن مسعودي، مروج الذّهب و معادن الجواهر، مصر، 1346ه، ج 2، ص 419 / سيد عبدالزهراء حسيني، مصادر نهج‏البلاغه و أسانيدُه، چ دوم، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1395ق/ عبدالله نعمه، مصادر نهج‏البلاغه، لبنان، 1392ق / حسن انصاري قمي، «نهج‏البلاغه پيش از نهج‏البلاغه»، نشر دانش، سال نوزدهم، ش اول، بهار 1381، ص 66ـ63 / عزيزاللّه عطاردي، گردآورندگان سخنان اميرالمؤمنين قبل از علّامه شريف رضي، يادنامه کنگره نهج‏البلاغه، تهران، 1360، ص 320ـ290 / حامد حنفي داود، نهج‏البلاغه و تأييد نسبت آن به امام علي(ع) ترجمه ابوالقاسم امامي، يادنامه کنگره هزاره نهج‏البلاغه، ص 323ـ330.


10 ـ خطبه سوم نهج‏البلاغه، مدوَّن سيّد رضي.


11 ـ شرح نهج‏البلاغه ابن ابي‏الحديد، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، داراحياء الکتب العربيّه، 1385ه، ج 1، ص 205. همچنين براي آگاهي بيشتر درباره اين خطبه معروف ر.ک: نگارنده، کوير خاطره (نگاهي تازه به خطبه شقشقيّه علي(ع))، مجموعه مقالات کنگره بين‏المللي بزرگداشت علامه محمدتقي جعفري و بررسي آثار و افکار او، به اهتمام مهدي مهدي‏پور و عليرضا آزادي، تبريز، دانشگاه تبريز، 1379، ج 2، ص1ـ37.


12 ـ براي مطالعه اين تشابه شگفت، ر.ک: قدرت اسطوره، جوزف کمبل، ترجمه عباس مخبر، تهران، نشر مرکز، 1373، ص 122.


13 ـ بديع‏الزمان فروزانفر، گزيده مثنوي، چ دوم، جامي، 1375، ص 136.


14 ـ درباره بررسي مذهب رسمي فردوسي ر.ک: علي ابوالحسني، بوسه بر خاک پي حيدر (بحثي در ايمان و آرمان فردوسي)، تهران، عبرت، 1378.


15 ـ اشاره به حديث معروف و متواتر نبوي «اَنا مدينةُ العِلمِ وَ علي بابُها».


16 ـ اشاره به حديث معروف «مَثَلِ اَهل بيتي کَمَثلِ سَفينةِ نوحٍ مَن رَکَبَها نَجي وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرِقَ.» (سيد محمدحسين طباطبائي، تفسير الميزان، ترجمه محمدرضا صالحي کرماني، نشر بنياد علمي و فرهنگي علامه طباطبائي)، ج 4، ص 577.


17 ـ درباره کاربرد شيعي اين واژه و اختصاص آن به فرهنگ تشيّع و شواهد شعري آن، ر.ک: جلوه تاريخ در شرح نهج‏البلاغه ابن ابي‏الحديد، ترجمه و تحشيه محمد مهدوي دامغاني، چ سوم، تهران، نشر ني، 1379، ج1، ص54ـ59.


18 ـ شاهنامه فردوسي، به تصحيح جلال خالقي مطلق، دفتر يکم، انتشارات روزبهان، 1368، ص 10و11.


19 ـ شاهنامه فردوسي، به کوشش سعيد حميديان، دفتر نشر داد، چ دوم، مسکو، 1374، ج 7، ص193.


20 ـ ابوالفضل يوسف بن علي مستوفي، خردنماي جان افروز، با مقدمه و تصحيح و تعليقات محمود عابدي، تهران، رجاء، 1368.


21 ـ خالقي مطلق، شاهنامه فردوسي، دفتر يکم، ص 3و4 / ملاهادي سبزواري، شرح منظومه حکمت، به اهتمام مهدي محقق و ايزوتسو، تهران، سلسله دانش ايراني، 1360، ص 3.


22 ـ درباره خطبه توحيديّه علي(ع) مي‏توان گفت: «در يک کلام بحث توحيد و خرد و جان و آفرينش فردوسي بدون توجه و بهره‏وري هوشمندانه او از خطبه توحيديّه نهج‏البلاغه ممکن نبوده است.»(سيد عطاءاللّه مهاجراني، حماسه فردوسي، «نقد و تفسير نامور»، چ دوم، تهران، اطلاعات، 1377، ص 35).


23 ـ خالقي مطلق، شاهنامه فردوسي، دفتر يکم، ص 5 (ابيات 10و12).


24 ـ نهج‏البلاغه، خطبه اول.


25 ـ شاهنامه فردوسي، به کوشش سعيد حميديان، چاپ مسکو، ج 4، ص475.


26 ـ عبدالواحد بن محمد آمدي، غررالحکم و در الحکم،‌ ترجمة محمدعلي انصاري قمي، چ هشتم، تهران، ناشر مترجم، 1337، ص 217.


27 ـ شاهنامه فردوسي، چاپ مسکو، ج 3، ص 202.


28 ـ نهج‏البلاغه، خطبه 118.


29 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 7، ص185.


30 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.


31 ـ شاهنامه فردوسي، ج 8، ص311.


32 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 367.


33 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 7، ص189.


34 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.


35 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 4، ص215.


36 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 370.


37 ـ ابوالفضل مستوفي، خردنماي جهان افروز، ص 20.


38 ـ نهج‌البلاغه، نامة 31.


39 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج3، ص124.


40 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.


41 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين.


42 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 386.


43 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 2، ص197.


44 ـ عبدالواحدبن محمد آمدي، پيشين.


45 ـ شاهنامه فردوسي، ج 4، ص227.


46 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 132.


47 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين، ج 4، ص420.


48 ـ نهج‏البلاغه، خطبه 34.


49 ـ شاهنامه فردوسي، پيشين.


50 ـ نهج‏البلاغه، خطبه82.


51 ـ احتمالا شاهنامه فردوسي، ج 6، بيت4552ـ4555.


52 ـ همان، ج 1، ابيات3960ـ3962.


53 ـ بهاءالدين خرمشاهي، حافظنامه، تهران، علمي و فرهنگي، 1375، ج 2، ص1390.


54 ـ مولانا جلال‏الدين محمد بلخي، مثنوي معنوي، ج 2، بيت263.


55 ـ همان، ج 2، بيت1936.


56 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 38.


57 ـ مثنوي معنوي، ج 5، ابيات3907ـ3908.


58 ـ نهج‏البلاغه، خطبه 141.اين سخن در عقدالفريد ابن عبد ربّه، ج 4، ص 276 و با اندک تفاوتي در بحارالانوار، ج 10، ص 90 نيز آمده است.


59 ـ مثنوي معنوي، ج 1، ابيات2821ـ2823.


60ـ ابن ابي‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 541.


61 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت1751.


62 ـ محدث نوري، مستدرک‏الوسائل، ج 2، ص 270.


63 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت2046.


64 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 128.


65 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت2321.


66 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 475.


67 ـ همان، کلمات قصار، 57.


68 ـ همان، کلمات قصار، 475.


69 ـ همان، ج 1، بيت1487.


70 ـ بديع‏الزمان فروزانفر، شرح مثنوي شريف، تهران، زوّار، ج 2، ص561.


71 ـ نهج‏البلاغه، خطبه 178 / ابن ابي‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 3، ص 408.


72 ـ مثنوي معنوي، ج 3، ابيات517ـ518.


73 ـ شيخ عباس قمي، سفينةالبحار، ج 1، ص 146 و با مختصر تفاوتي، نهج‏البلاغه، خطبه 66.


74 ـ مثنوي معنوي، ج 1، ابيات3945ـ3947.


75 ـ نهج‏البلاغه، خطبه 33.


76 ـ مثنوي معنوي، ج 2، ابيات2459ـ2461.


77 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 8.


78 ـ مثنوي معنوي، ج 5، ابيات1593ـ1594.


79 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 457.


80 ـ مثنوي معنوي، ج 1، بيت193ـ194.


81 ـ نهج‏البلاغه، نامه 31.


82 ـ مثنوي معنوي، ج 2، بيت318.


83 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 79.


84 ـ مثنوي معنوي، ج 6، بيت4398.


85 ـ نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 250.


  نظرات شما  ( )


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[29/4/1387- 4:37 ع] مشاوره و ويژگى هاى مشاور
[29/4/1387- 4:24 ع] محبت خدا
[27/10/1386- 11:1 ع] اس ام اس و توهين به مقدسات
[20/10/1386- 9:8 ع] تقويت خداباوري در کودکان
[20/10/1386- 9:2 ع] تاثير ظاهر بر اعتماد به نفس
[21/7/1386- 3:33 ع] عيد فطر
[15/3/1386- 1:20 ع] ايمان به خدا و نقش آن در کاهش اضطراب
[9/3/1386- 4:5 ع] عرض تسليت
[4/3/1386- 9:15 ع] افزايش سن ازدواج و نقش آن در انحرافات اخلاقي جوانان
[27/2/1386- 4:43 ع] تجلّي کلام علوي در شاهنامه و مثنوي
[21/2/1386- 1:21 ع] جنبه‏هاي مهم شخصيت نوجوان
[5/2/1386- 10:27 ع] روابط سالم بين همسران
[7/1/1386- 11:7 ع] تربيت دينى خانواده
[21/7/1385- 8:10 ص] مگسهاي ....
[20/7/1385- 4:13 ص] کجايي ؟؟؟
[آرشيو شده ها]


 

Powered by : پارسي بلاگ
Template Designed By : MehDJ