کبوتر نامه بر
هرکس براي خدا، بابي از دانش را فرا گيرد تا به مردم بياموزد، خداوند پاداش هفتاد پيامبر به او بدهد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
وضعيت من در ياهو
يــــاهـو
کل بازديدهاي وبلاگ
4013
بازديدهاي امروز وبلاگ
3
بازديدهاي ديروز وبلاگ
4
منوي اصلي

[خـانه]

[  RSS  ]

[  Atom  ]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

درباره خودم
کبوتر نامه بر
دختري از جامعه الزهرا[23]
من ؟ يه طلبه از جامعة الزهراء هدف ؟ خدا و هرچي که با او باشه
لوگوي وبلاگ
کبوتر نامه بر
فهرست موضوعي يادداشت ها
بايگاني
خاطره ها (آرشیو) [8]
پيوندهاي روزانه

قافله شهداء [98]
پلاک [121]
استشهادي [82]
وبلاگ آهستان [121]
عکس فوري [126]
کبوتر نامه رسان [102]
رايحه کودکي [91]
گلدختر [80]
يـک آرزو [34]
سـلام آقا [112]
کلرجي من [130]
غريـب کوفـه [115]
حزب اللــهـي [22]
از يک روحاني [131]
دسـت يــاري ... [106]
[آرشيو(17)]

لوگوي دوستان
















اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 
پارسي بلاگ
www.parsiblog.com

نويسنده مطالب زير:   دختري از جامعه الزهرا  

عنوان متن + ايمان به خدا و نقش آن در کاهش اضطراب سه‏شنبه 15 خرداد 1386  ساعت 1:20 عصر

ايمان به خدا و نقش آن در کاهش اضطراب


مقدّمه


اضطراب به منزله بخشى از زندگى هر انسان، در همه افراد در حدّى اعتدال آميز وجود دارد و در اين حد، به عنوان پاسخى سازش يافته تلقّى مى شود، به گونه اى که مى توان گفت: «اگر اضطراب نبود، همه ما پشت ميزهايمان به خواب مى رفتيم.»1 فقدان اضطراب ممکن است ما را با مشکلات و خطرات قابل ملاحظه اى مواجه کند: اضطراب است که ما را وامى دارد تا براى معاينات پزشکى و درمان بيمارى ها به پزشک مراجعه کنيم، کتاب هايى را که از کتابخانه به عاريت گرفته ايم بازگردانيم، در يک جاده لغزنده با احتياط رانندگى کنيم... و بدين سان، زندگى طولانى تر، سازنده تر و بارورترى داشته باشيم. بنابراين، اضطراب به منزله بخشى از زندگى هر انسان، يکى از مؤلّفه هاى ساختار شخصيت وى را تشکيل مى دهد و از اين زاويه است که برخى از اضطراب هاى دوران کودکى و نوجوانى را مى توان بهنجار دانست و تأثير مثبت آن ها را بر فرايند تحوّل پذيرفت; چرا که اين فرصت را براى افراد فراهم مى آورد تا سازوکارهاى سازشى خود را در جهت مواجهه با منابع تنيدگى زا گسترش دهند. به عبارت ديگر، مى توان گفت: اضطراب در برخى مواقع، سازندگى و خلّاقيت را در فرد ايجاد مى کند، امکان تجسّم موقعيت ها و سلطه بر آن ها را فراهم مى آورد و يا آن که وى را برمى انگيزد تا به طور جدّى با مسؤوليت مهمى مانند آماده شدن براى يک امتحان يا پذيرفتن يک وظيفه اجتماعى مواجه شود.


اما اگر اضطراب از اين حد فراتر رود و از حالت سازندگى خارج شده، جنبه مزمن و مداوم پيدا کند، نه تنها نمى توان اين صورت را پاسخى سازش يافته دانست، بلکه بايد آن را به منزله منبع شکست، سازش نايافتگى و استيصال گسترده اى تلقّى کرد که فرد را از بخش عمده اى از امکاناتش محروم مى کند، آزادى و انعطاف او کاهش مى يابد و طيف گسترده اختلال هاى اضطرابى را، که از اختلال هاى شناختى و بدنى تا ترس هاى غير موجّه و وحشت زدگى ها گسترده اند، به وجود مى آورد.2


با توجه به اين مقدّمه و عنوان مقاله، روشن است که در اين نوشتار تأثير ايمان و آثار آن در کاهش و رفع اضطراب نابهنجار و مرضى مورد بررسى قرار مى گيرد. اما به دليل آنکه براى «اضطراب» تعاريف متعددى ذکر شده و در تبيين آن نظريات گوناگونى مطرح گرديده است و همچنين براى فهم دقيق جنبه هاى درمانى ايمان به خدا در کاهش و رفع اضطراب، پيش از آنکه به اين جنبه ها پرداخته شود، لازم است به برخى از تعاريف اصطلاحى اضطراب3 اشاره شود و پس از معرفى تعريف مورد قبول، «ايمان» تعريف مى گردد. آن گاه تبيين هاى نظرى گوناگون در مورد چگونگى بروز اضطراب ارائه مى شود و چگونگى تأثير ايمان مذهبى بر کاهش اضطراب بيان مى گردد و در پايان، به تحقيقات انجام شده اشاره شده و نتيجه گيرى مى شود.


 



ايمان به خدا و نقش آن در کاهش اضطراب


محمدمهدى صفورايى پاريزى


مقدّمه


اضطراب به منزله بخشى از زندگى هر انسان، در همه افراد در حدّى اعتدال آميز وجود دارد و در اين حد، به عنوان پاسخى سازش يافته تلقّى مى شود، به گونه اى که مى توان گفت: «اگر اضطراب نبود، همه ما پشت ميزهايمان به خواب مى رفتيم.»1 فقدان اضطراب ممکن است ما را با مشکلات و خطرات قابل ملاحظه اى مواجه کند: اضطراب است که ما را وامى دارد تا براى معاينات پزشکى و درمان بيمارى ها به پزشک مراجعه کنيم، کتاب هايى را که از کتابخانه به عاريت گرفته ايم بازگردانيم، در يک جاده لغزنده با احتياط رانندگى کنيم... و بدين سان، زندگى طولانى تر، سازنده تر و بارورترى داشته باشيم. بنابراين، اضطراب به منزله بخشى از زندگى هر انسان، يکى از مؤلّفه هاى ساختار شخصيت وى را تشکيل مى دهد و از اين زاويه است که برخى از اضطراب هاى دوران کودکى و نوجوانى را مى توان بهنجار دانست و تأثير مثبت آن ها را بر فرايند تحوّل پذيرفت; چرا که اين فرصت را براى افراد فراهم مى آورد تا سازوکارهاى سازشى خود را در جهت مواجهه با منابع تنيدگى زا گسترش دهند. به عبارت ديگر، مى توان گفت: اضطراب در برخى مواقع، سازندگى و خلّاقيت را در فرد ايجاد مى کند، امکان تجسّم موقعيت ها و سلطه بر آن ها را فراهم مى آورد و يا آن که وى را برمى انگيزد تا به طور جدّى با مسؤوليت مهمى مانند آماده شدن براى يک امتحان يا پذيرفتن يک وظيفه اجتماعى مواجه شود.


اما اگر اضطراب از اين حد فراتر رود و از حالت سازندگى خارج شده، جنبه مزمن و مداوم پيدا کند، نه تنها نمى توان اين صورت را پاسخى سازش يافته دانست، بلکه بايد آن را به منزله منبع شکست، سازش نايافتگى و استيصال گسترده اى تلقّى کرد که فرد را از بخش عمده اى از امکاناتش محروم مى کند، آزادى و انعطاف او کاهش مى يابد و طيف گسترده اختلال هاى اضطرابى را، که از اختلال هاى شناختى و بدنى تا ترس هاى غير موجّه و وحشت زدگى ها گسترده اند، به وجود مى آورد.2


با توجه به اين مقدّمه و عنوان مقاله، روشن است که در اين نوشتار تأثير ايمان و آثار آن در کاهش و رفع اضطراب نابهنجار و مرضى مورد بررسى قرار مى گيرد. اما به دليل آنکه براى «اضطراب» تعاريف متعددى ذکر شده و در تبيين آن نظريات گوناگونى مطرح گرديده است و همچنين براى فهم دقيق جنبه هاى درمانى ايمان به خدا در کاهش و رفع اضطراب، پيش از آنکه به اين جنبه ها پرداخته شود، لازم است به برخى از تعاريف اصطلاحى اضطراب3 اشاره شود و پس از معرفى تعريف مورد قبول، «ايمان» تعريف مى گردد. آن گاه تبيين هاى نظرى گوناگون در مورد چگونگى بروز اضطراب ارائه مى شود و چگونگى تأثير ايمان مذهبى بر کاهش اضطراب بيان مى گردد و در پايان، به تحقيقات انجام شده اشاره شده و نتيجه گيرى مى شود.


تعاريف «اضطراب»


بر اساس موضع گيرى هاى گوناگون متخصصان، تعريف هاى گوناگونى براى «اضطراب» ارائه شده است. براى اجتناب از هرگونه سوء تفاهم، مهم ترين آن ها ذکر مى شوند:


الف. «اضطراب» عموماً يک انتظار به ستوه آورنده است و ممکن است در تنشى گسترده و موحش و اغلب بى نام، اتفاق افتد. اين حالت، که به شکل احساس و تجربه کنونى، مانند هر اغتشاش هيجانى در دو سطح همبسته روانى و بدنى در فرد پديد مى آيد، ممکن است به يک تهديد عينى «اضطراب آور» (تهديد مستقيم يا غيرمستقيم مرگ، حادثه شوم شخصى يا مجازات) نيز وابسته باشد. (لافون Lafon، 1973)4


ب. «اضطراب» عبارت است از: واکنش فرد در مقابل يک موقعيت ضربه آميز; يعنى موقعيتى که تحت تأثير بالا گرفتن تحريکات، اعم از بيرونى يا درونى، واقع شده و فرد در مهار کردن آن ها ناتوان است. (چاپلين، Chaplin، 1975)5


ج. ناراحتى در عين حال روانى و بدنى که بر اثر ترسى مبهم و احساس ناايمنى و تيره روزى قريب الوقوع در فرد آدمى به وجود مى آيد. (پيه رون Pireron، 1985)6


د. اضطراب به منزله حالت هيجانى توأم با هشيارى مستقيم نسبت به بى معنايى، نقص و نابسامانى جهانى است که در آن زندگى مى کنيم. (ربر Reber، 1985)7


هـ. نگرانى پيشاپيش نسبت به خطرها يا بدبختى هاى آينده، همراه با احساس بى لذتى8 يا نشانه هاى بدنى تنش ـ که البته منبع خطر پيش بينى شده مى تواند درونى يا بيرونى باشد. (DSMIV,1994)9


و. ترسى که در اثر به خطر افتادن يکى از ارزش هاى اصولى زندگى شخص ايجاد مى شود. (رولومى Rolomy)10


در يک جمع بندى کلى از چند تعريفى که ذکر شد، مى توان «اضطراب» را به عنوان احساس رنج آورى که با يک موقعيت ضربه آميز کنونى يا با انتظار خطرى که به شيئى غيرمعين وابسته است، تعريف کرد. به عبارت ديگر، اضطراب مستلزم مفهوم ناايمنى يا تهديدى است که فرد منبع آن را به وضوح درک نمى کند.


تعريف «ايمان»


«ايمان» عبارت است از: پذيرايى و قبول مخصوصى از ناحيه نفس نسبت به آنچه که قبول کرده; قبولى که باعث شود که نفس در برابر آن ادراک و آثارى که اقتضا دارد، تسليم شود.»11 علاّمه طباطبائى با تأکيد بر اين که عمل جزء ايمان است، در مورد علامت تسليم و قبول مى فرمايد: «علامت چنين قبولى اين است که ساير قوا و جوارح آدمى نيز آن را قبول نموده و مانند خود نفس در برابرش تسليم شود.»12


هرگاه اين ايمان نسبت به خدا باشد، آن را «ايمان به خد» مى گويند. اين ايمان به خدا، که همان اعتقاد قلبى و انجام دادن اعمال صالح است، صفات ديگرى را در روح مؤمن به وجود مى آورد که با بودن ايمان، آن ها نيز هستند و شدت و ضعف آن ها، که تعيين کنندگان رفتارهاى انسان هستند، به شدت و ضعف خود ايمان بستگى دارد. اين صفات را مى توان از ارکان ايمان به حساب آورد.


حضرت على(عليه السلام) مى فرمايند: ايمان بر چهار رکن و پايه قرار داده شده است، آن چهار پايه عبارتند از: صبر، يقين، عدل و جهاد.



  • 1. «صبر» يعنى پايدارى بر انجام واجبات، خوددارى از معاصى و بردبارى در مقابل ناملايمات و سختى ها.

  • 2. «يقين» يعنى يقين به وجود خدا، روز جزا، ثواب و عقاب و معارف حق.

  • 3. «عدل» يعنى اعتدال در اخلاق، اعمال، دادگرى و عدم تعدّى به حقوق ديگران.

  • 4. «جهاد» يعنى کوشش و فداکارى در راه ترويج خداپرستى، ارشاد و هدايت انسان ها و جلوگيرى از بى دينى، دنياپرستى، ظلم و بيدادگرى.13

ديدگاه هاى نظرى درباره اضطراب


1. تبيين هاى مبتنى بر عوامل فرهنگى ـ اجتماعى


از ديدگاه نظريه پردازان فرهنگى ـ اجتماعى، اختلال هاى اضطراب تعميم يافته بيش تر در کسانى مشاهده مى شوند که با فشارها و موقعيت هاى خطرناک اجتماعى مواجه هستند. تحقيقات نشان داده اند که در افرادى که در محيط هاى تهديدآميز زندگى مى کنند، احساس تنش گسترده، نگرانى، برانگيختگى، بى قرارى و همچنين اختلال هاى خواب، که مشخص کننده اضطراب تعميم يافته اند، بيش تر است. (بوم Baum و فلمينگ Fleming، 1993) همچنين پژوهش هايى که در سراسر جهان (ژاپن، انگلستان، کانادا، لهستان، هندوستان، تايلند و ...) انجام شده اند، ثابت کرده اند که در اغلب موارد در خلال تغييرات اجتماعى ناشى از جنگ، اختناق سياسى، دگرگونى هاى صنعتى و رويدادهاى ملّى مرتبط با آن ها، نشانه هاى اضطرابى افزايش مى يابند. (کمپتون Compton و همکاران، 1991)14


2. تبيين هاى روان پويشى


زيگموند فرويد Freud (1905، 1917، 1926، 1933) نخستين تبيين هاى روان پويشى را درباره هراس و اختلال هاى اضطرابى ارائه داد. وى کار خود را با متمايز کردن سه نوع اضطراب آغاز کرد: اضطراب واقعى، اضطراب نورُزى و اضطراب اخلاقى.


اضطراب واقعى هنگام مواجهه با خطرات برونى به وجود مى آيد و واکنشى فطرى، همگانى و بهنجار است.


اضطراب نورُزى وقتى ايجاد مى شود که والدين يا شرايط پيرامونى به طور مداوم و افراطى، موانعى را در راه بيان کشاننده هاى بُن به وجود مى آورند.


اضطراب اخلاقى ناشى از تنبيه ها و تهديدهايى است که هنگام بيان کشاننده هاى بُن اعمال مى شوند و موجب مى گردند تا اين کشاننده ها به خودى خود تهديدآميز در نظر گرفته شوند و در نتيجه، هر بار که فرد چنين کشاننده هايى را احساس مى کند، دچار اضطراب مى شود.


کلاين (Melanie Klein) نظريه خود را درباره اضطراب به صورتى کاملا مستقل از نظريه فرويد بنا کرده است و اغلب در آثارش بر تفاوت هاى بنيادى که موضع گيرى وى را از موضع گيرى فرويد متمايز مى کند، تأکيد کرده است. وى معتقد است که تعارض بين کشاننده زندگى و کشاننده مرگ، انسان را از بدو تولد در معرض اضطراب قرار مى دهد. بنابراين، از ديدگاه کلاين، براى درک اضطراب، بايد به غريزه مرگ يعنى مفهوم پرخاشگرى متوسّل شد. (کلاين، 1948) در حالى که فرويد آشکارا مفهومى را که بر اساس آن ترس از مرگ تشکيل دهنده اضطراب نخستين است، مردود مى شمارد و بر اين باور است که چنين ترسى اکتسابى است و ديرتر آشکار مى شود. (فرويد، 1926) کلاين اظهار مى کند که بر پايه مشاهدات تحليلى خود توانسته است به اين نکته دست يابد که ترس از دست دادن زندگى در ناهشيار وجود دارد و اين ترس به منزله واکنشى نسبت به غريزه مرگ است. بدين سان، وى خطرى را که از فعاليت درونى غريزه مرگ به وجود مى آيد، نخستين علت اضطراب مى داند. (کلاين، 1948)15


3. ديدگاه رفتارشناسى طبيعى16 و تبيين هاى زيستى ـ رفتارى


مرگ هر موجود زنده اى را تهديد مى کند. انواع گوناگون نمى توانند به بقاى خود ادامه دهند، مگر آن که تعداد قابل ملاحظه اى از افراد هر نوع، تا حد توليد مثل زنده بمانند. بقاى بسيارى از انواع ابتدايى، بر بارورى اعجاب انگيز آن ها مبتنى است. بنابراين، هر عامل، هرچند ناچيز، که بتواند مرگ را به تعويق بيندازد، در مبارزه نوع براى بقاى آن، داراى اهميت قابل ملاحظه اى مى شود. (دوماره، 1979)


هر قدر افراد بيش تر بتوانند خود را فعّالانه از خطر دور کنند، به همان اندازه اميد زندگى آن ها افزايش مى يابد و بخت بقاى نوع افزون تر مى شود. هر قدر تعداد افراد يک نوع محدودتر باشد فرايند تحوّل کُندتر خواهد بود و مسأله ظرفيت اجتناب از خطرها، اهميت بيش ترى خواهد يافت (همان منبع) با وجود اين، در اختيار داشتن توانايى هاى سريع يادگيرى و واکنش هاى بازتابى براى بقاى حيوان، کفايت نمى کند، بلکه افزون بر آن، حيوان بايد داراى يک آمادگى خاص يعنى «ترس» و به معناى دقيق تر، «اضطراب» باشد تا وى را در يک حالت هشدار و مراقبت بيشينه نگه دارد. از اين ديدگاه، ترس نيز مانند انگيزش هاى ديگر، بايد به صورت خودکار بروز کند. تکامل انواع بايد افراد را داراى حداقل توليد درونزاد اضطراب کرده باشد تا بتواند براى زيستن و بقاى خويشتن با حدّ متوسط خطرهايى که در برابرشان قرار مى گيرند، مقابله کنند. (لى هازن، 1973) اما اگر يک محيط فاقد خطر باشد، توليد درونزاد اضطراب به اضطراب ها و حتى وحشت زدگى هايى منجر مى شود که در چهارچوب فعاليت هايى که در خلأانجام مى شوند، تجلّى مى يابند و فقط هنگامى که مدت هاى مديد، تکامل يک نوع در شرايط محيطى خاصى، که از بين رفتن پاسخ هاى اضطرابى را تسهيل مى کنند انجام گيرد، اين توليد درونزاد اضطراب، به هيچ نوع تظاهرى نمى انجامد.


در مورد انسان، اين احتمال وجود دارد که برخى از افراد مانند افراد روان آزرده، آمادگى هاى ژنتيکى گسترده اى در قلمرو اضطراب به ارث برده باشند و به عکس، در افرادى ديگر، مانند روان ـ دردمندان، چنين آمادگى هايى مشاهده نشود. در گروه نخست، هنگام فقدان محرّک هاى متناسب، که امکان برون ريزى منظم اضطراب را فراهم مى کنند، اين توليد درونزاد ممکن است به اضطراب، بى خوابى، خواب ديده هاى اضطراب آميز و اختلال هاى اضطرابى از نوع هراس ها منجر شود، يا آن که اين افراد را به تجسّس فعّالانه محرّک هاى اضطراب برانگيز در چهارچوب فيلم ها، بازى هاى مهيّج و کتاب هاى پليسى وادار کند. از بين رفتن نشانه هاى مرضى اضطرابى در برخى افراد در خلال جنگ و بازگشت مجدّد اين نشانه ها در زمان صلح، دليلى بر اين مدّعاست. (دوماره، 1979)


نظريه پردازان رفتارشناسى طبيعى، ترس و اضطراب را به منزله شيوه هاى سازش با محيط طبيعى تلقّى کرده اند، صرف نظر از آن که با اضطراب شناور يعنى اضطراب تعميم يافته بدون موضوع معيّن و يا با اضطراب هاى مشخص مانند هراس ها، که داراى موضوع معيّنى هستند، سر و کار داشته باشيم. با مشاهده ترس هاى کودکانه مانند ترس از تاريکى، ترس از حيوانات بزرگ و کوچک و جز آن، مى توان به آسانى به ارزش سازشى آن ها با شرايط طبيعى پى برد. (همان منبع)17


4. موضع گيرى هاى انسانى نگر و هستى نگر


نظريه پردازان انسانى نگر و هستى نگر18 بر اين باورند که اختلال هاى اضطرابى مانند هر اختلال روانى ديگر، هنگامى بروز مى کنند که افراد خود را صادقانه موردنظر و پذيرش قرار نمى دهند و در عوض، به انکار و تغيير افکار، هيجان ها و رفتار خود مى پردازند. اين موضع گيرى هاى دفاعى در نهايت، آن ها را دچار اضطراب مفرط مى کند و ناتوانى در استفاده از نيروهاى بالقوّه انسانى را در پى دارد.


ديدگاه «انسانى نگر» درباره چگونگى گسترش اختلال هاى هراسى و اضطرابى در آثار راجرز (Rogers) به خوبى بيان شده است. (بارلو، 1995) وى عقيده دارد که اگر افراد نتوانند در خلال کودکى «توجّه مثبت بى قيد و شرط»19 را از افرادى که براى آن ها معنادار هستند دريافت کنند، يک شيوه کنشورى دفاعى در آن ها گسترش مى يابد و ديدگاهى انتقادى نسبت به خود اتخاذ مى کنند. به کار بردن اين گونه سازوکارهاى دفاعى موجب مى شود که آن ها فقط جزءاً به احساسات مثبت درباره خويشتن دست يابند و به اغتشاش فکرى و اضطراب گسترده اى دچار شوند که از احساس تهديدشدگى دايم ناشى مى گردد.


نظريه پردازان «هستى نگر» معتقدند که هراس و اختلال هاى اضطرابى ناشى از «اضطراب هستى»20، يعنى ترس همگانى درباره محدوديت ها و مسؤوليت هاى زندگى فرد است. (تيليچ، 1953) آن ها مى گويند: ما «اضطراب هستى» را تجربه مى کنيم; چون مى دانيم که زندگى محدود است و از مرگى که انتظار ما را مى کشد، مى هراسيم. ما همچنان مى دانيم که اعمال و انتخاب هاى ما مى توانند نتايج غيرمنتظره اى داشته باشند و مى ترسيم که مبادا بدون قصد، ديگران را ناراحت کنيم. و بالاخره، حدس مى زنيم که زندگى به طور کلى، هدفى ندارد و زندگى شخصى ما نيز مى تواند در نهايت، معنايش را از دست بدهد.21


5. تبيين هاى رفتارى نگر


«رفتارى نگران» عقيده دارند که افراد مبتلا به هراس يا اضطراب تعميم يافته، نخست از راه شرطى شدن ترس را مى آموزند و سپس اجتناب از برخى اشياء، موقعيت ها يا رويدادها را فرا مى گيرند. آن ها که واجد اختلال هاى هراسى هستند، ترس يا اجتناب از تعداد محدودى از موقعيت ها يا اشيا را آموخته اند، در حالى که طيف اين گونه ترس ها در مبتلايان به اضطراب تعميم يافته بسيار گسترده است.22


6. تبيين هاى شناختى


اغلب نظريه پردازان شناختى نگر بر اين نکته تأکيد دارند که اختلال هاى اضطرابى تعميم يافته از «باورهاى نامناسب» ناشى مى شوند و فرايندهاى شناختى را به منزله محور اصلى رفتارها، فکر و هيجان تلقّى کرده اند.


از ديدگاه نظريه پردازان شناختى، همه ما هنرمندانى هستيم که به باز پديدآورى و خلق جهان در ذهن خود مى پردازيم; همچنان که کوشش مى کنيم تا رويدادهاى پيرامون خود را درک نماييم. اگر بتوانيم هنرمندى واقعى باشيم، تجسّم هاى شناختى ما درست و مفيد خواهند بود، اما در غير اين صورت، به خلق جهانى شناختى خواهيم پرداخت که براى ما رنج آور و مضر و براى ديگران، بيگانه خواهد بود. کُنشورى نابهنجار مى تواند از انواع مسائل شناختى مانند باورهاى نامناسب يا بازخوردها، افکار خودکار منقلب کننده و فرايندهاى فکرى غيرمنطقى منتج شود.


اليس (Ellis) معتقد است که برخى از افراد داراى باورهاى بنيادى غيرمنطقى هستند که بر چگونگى تفسير آن ها از رويدادها مؤثر است و واکنش هاى هيجانى نامتناسبى را در پى دارد. (اليس، 1984) از ديدگاه او، اغلب کسانى که از اختلال اضطراب تعميم يافته رنج مى برند داراى باورهايى هستند که در ذيل به برخى از آن ها اشاره مى شود:


ـ براى يک انسان بزرگ سال لازم است که دوستش داشته باشند يا مورد تأييد همه کسانى قرا گيرد که در بين آن ها زندگى مى کند.


ـ بسيار بد و فاجعه آميز است اگر واقعاً هيچ چيز مطابق دلخواهمان نباشد.


ـ هرکس بايد تمام حواسش را به چيزى که خطرناک يا ترسناک است و يا مى تواند خطرناک يا ترسناک باشد، معطوف کند و امکان وقوع آن را در نظر بگيرد.


ـ هرکس بايد به ديگران وابسته باشد و نيازمند فردى قدرتمندتر از خود است تا بتواند بر او تکيه کند.


ـ گذشته هر فرد، مهم ترين تعيين کننده رفتار کنونى اوست; چرا که اگر چيزى به شدت بر زندگى يک فرد اثر گذاشته باشد، همواره همان اثر را خواهد داشت.


ـ همواره يک راه حل درست، دقيق و کامل براى مسائل انسانى وجود دارد و نيافتن اين راه حلّ درست، فاجعه آميز است.


وقتى افراد با اين باورهاى بنيادى با يک رويداد تنيدگى زا مانند يک امتحان يا يک موقعيت غافلگيرکننده مثل از دست دادن يک عزيز مواجه مى شوند، گرايش دارند تا آن رويداد را به منزله رويدادى بسيار خطرناک يا تهديدآميز تفسير کنند، واکنش شديدى نشان دهند و ترس را تجربه کنند; و اگر اين باورها در مورد رويدادهاى بيش از پيش گسترده زندگى به کار بسته شوند، مى توانند آغازگر اختلال هاى اضطرابى باشند.


در نظريه شناختى مشابهى، بک (Beck) اظهار مى دارد که افراد مبتلا به اختلال اضطرابى تعميم يافته داراى باورهاى غير واقع نگر پنهان يا نهفته اى هستند که احساس خطر قريب الوقوع را در آن ها ايجاد مى کند (بک، 1991):


ـ هر موقعيت نا آشنا مى تواند به منزله يک موقعيت خطرناک جلوه گر شود.


ـ يک موقعيت يا يک شخص را بايد نامطمئن دانست تا عکس آن ثابت نشده باشد.


ـ همواره بهتر است که انتظار بدترين ها را داشته باشيم.


ـ ايمنى و سلامت فرد مستلزم پيش بينى خطرهاى احتمالى و آمادگى براى مواجهه با آن هاست. (بک و امرى، 1985)


چنين باورهاى نهفته اى دامنه تجربيات فرد را محدود مى کنند و اضطراب مداوم به شکل گيرى تصاوير و افکارى که «افکار خودکار»23 ناميده شده اند، منجر مى شود. تحقيقات نشان داده اند که باورهاى نامناسب مى توانند اضطراب را ايجاد کنند. در بسيارى از پژوهش هايى که به آزمودنى هاى غيرمضطرب القا شده که ديدگاه هاى منفى نسبت به خود را بپذيرند، توانسته اند نشانه هاى اضطراب را در آزمودنى ها به وجود آورند. براى مثال، وقتى از دانشجويان معمولى کالج خواسته شد جملاتى را مانند «نمراتم به اندازة کافى خوب نخواهند شد» و «ممکن است مرا اخراج کنند»، براى خود بخوانند، آن ها به طور موقت دچار تغييرات تنفّسى و برخى از نشانه هاى هيجانى شدند، در حالى که آزمودنى هاى گروه گواه، که جملاتى خنثى را مى خواندند، فاقد اين نشانه ها بودند. (ريم و ليتواک، 1969)


برخى ديگر از محققان بر اساس بررسى مستقيم افرادى که مبتلا به اختلال اضطرابى تعميم يافته بودند، توانستند وجود نارسا کنشورى باورهاى آن ها را تأييد کنند. (هيمل و تاير، 1989)


در اين جا مى توان اين پرسش را مطرح کرد که چه کسانى همواره منتظر خطر هستند و در نتيجه، دچار اختلال اضطرابى تعميم يافته مى شوند؟ برخى از نظريه پردازان شناختى نگر بر اين باورند که اين افراد کسانى هستند که در زندگى خود با تعدادى از رويدادهاى منفى غيرقابل پيش بينى مواجه شده اند. آن ها معمولا در برابر مسائل ناشناخته دچار ترس مى شوند و همواره منتظر بروز فاجعه اى هستند (پکران، 1992) و همه چيز را زير نظر دارند تا نشانه هاى خطر را بيابند و بدين صورت است که در واقع، چنين علايمى را همه جا مى بينند و زندگى خود را در اضطراب مى گذرانند.24


ايمان مذهبى و کاهش اضطراب


در تعاليم اسلامى، روش ها و شيوه هاى گوناگونى براى مقابله با اضطراب ذکر شده اند. اصلى ترين عامل براى رسيدن به آرامش، حفظ آن و غلبه بر اضطراب، «ايمان به خداوند» بيان شده است. حضرت على(عليه السلام) در روايتى کوتاه مى فرمايند: «آمِن تَأمَن»;25 ايمان بياور تا در امان باشى. آن حضرت همچنين ايمان به خدا را مساوى با آرامش و امنيت مى دانند و مى فرمايند: «الايمانُ امان»;26 ايمان همان امنيت و آرامش است. ويليام جيمز (Wihhiam Jemes)، روان شناس معروف قرن بيستم مى گويد: «ايمان بدون شک، مؤثرترين درمان اضطراب است.»27


ايمان به خداوند آثار متعددى دارد و هر يک به شيوه اى خاص در رفع اضطراب و ايجاد آرامش مؤثرند. در ادامه، به برخى از اين آثار و چگونگى آرام بخشى آن ها اشاره مى شود:


الف. خوش بينى


يکى ازاثار ايمان مذهبى، خوش بينى به جهان خلقت و هستى است. ايمان مذهبى به تلقّى انسان از جهان شکل خاصى مى دهد، به اين نحو که آفرينش را هدفدار و هدف را خير و تکامل و سعادت معرفى مى کند. طبعاً اين طرز تلقّى از جهان ديد انسان را نسبت به نظام کلى هستى و قوانين حاکم بر آن خوش بينانه مى سازد. ويليام جيمز مى گويد: «قيافه دنيا در نظر مردم با ايمان فرق مى کند; چرا که مردم مذهبى به طور کلى قبول دارند که هر واقعه و امرى که به زندگى آن ها ارتباط دارد، انعکاسى از مشيّت الهى است.»28 حالت فرد باايمان در کشور هستى، مانند حالت فردى است که در کشورى زندگى مى کند که قوانين و دستورهاى حکومتى آن کشور را صحيح و عادلانه مى داند، به حسن نيت گردانندگان اصلى کشور نيز ايمان دارد و قهراً زمينه ترقّى و تعالى را براى خودش و همه افراد ديگر فراهم مى بيند و معتقد است: تنها چيزى که ممکن است موجب عقب ماندگى او بشود تنبلى و بى تجربگى خود او و انسان هايى مانند اوست که مانند او مکلف و مسؤولند.


از نظر چنين شخصى، مسؤول عقب ماندگى او خودش است، نه تشکيلات کشور و هر نقصى وجود دارد از آنجاست که او و امثال او وظيفه و مسؤوليت خويش را انجام نداده اند. اين انديشه طبعاً او را با خوش بينى و اميدوارى به حرکت و جنبش وا مى دارد و براى غلبه بر مشکلات، از هيچ تلاشى فروگذار نيست.


اما يک فرد بى ايمان در کشور هستى، مانند فردى است که در کشورى زندگى مى کند که قوانين کشور را فاسد و ظالمانه مى داند و چاره اى جز پيروى ندارد. درون چنين فردى همواره پر از عقده، کينه و اضطراب است. او هرگز به فکر اصلاح خودش نمى افتد. چنين کسى هرگز از جهان لذت نمى برد و جهان براى او همواره مانند يک زندان هولناک است و سبب بروز اضطراب در وجود او مى شود. قرآن کريم مى فرمايد: «و مَن اَعرض عَن ذکري فاِنَّ له معيشةً ضنک» (هرکس از توجه و ياد من رو برگرداند، زندگى سخت و پر از فشارى خواهد داشت. آرى، ايمان است که زندگى و شرايط سخت و پر پيچ و خم آن ر در درون جان ما و براى ما آسان مى کند و مانع فشار عوامل روحى و اضطراب آور مى شود.


ب. روشن دلى


يکى ديگر از آثار ايمان مذهبى «روشن دلى» است. انسان همين که به حکم ايمان مذهبى جهان را به نور حق و حقيقت روشن ديد، همين روشن بينى فضاى روح او را روشن مى کند و در حکم چراغى مى گردد که در درونش روشن شده باشد. چنين فردى به خوبى مشکلات را مى بيند و درک مى کند و با روشنايى نور ايمان و در پرتو عنايات خداوند متعال، به حل مشکلات مى پردازد و کمتر دچار اضطراب مى شود. برخلاف او، يک فرد بى ايمان جهان در نظرش پوچ است، تاريک است، خالى از درک و بينش و روشنايى است و به همين سبب، خانه دلش هم در اين تاريک خانه اى که خود فرض کرده، تاريک است و راه حل رفع مشکلات و رفع اضطراب حاصل از آن ها بر او بسته است.


ج. اميدوارى


فرد با ايمان با ابزار خوش بينى و در پرتو روشن دلى، به نتيجه مطلوب تلاش هاى خود اميدوار است. در منطق فرد باايمان، جهان نسبت به تلاش هاى او بى طرف و بى تفاوت نيست، بلکه دستگاه آفرينش حامى افرادى است که در راه حق و حقيقت و درستى و عدالت و خيرخواهى تلاش مى کنند: «ان تَنصُروا اللّهَ يَنصُرکُم» (محمد: 7); اگر خدا را يارى کنيد (در راه حق گام برداريد) خداوند شما را يارى مى کند. اجر و پاداش نيکوکاران هرگز هدر نمى رود: «اِنَّ اللّهَ لا يُضيعُ اَجرَ المُحسنين» (توبه: 90); فرد با ايمان به کمک خداوند اميدوار است و در بحران هاى زندگى و براى دست يابى به اهدافش دست يارى به سوى خدا دراز مى کند و اين اميد به خدا مانع از ابتلا به اضطراب مى شود.


د. اطمينان خاطر


انسان فطرتاً جوياى سعادت خويش است و از تصور رسيدن به سعادت، غرق در مسرّت مى گردد، اما از فکر يک آينده شوم همراه با محروميت، سخت دچار دلهره و اضطراب مى گردد. آنچه مايه سعادت انسان مى گردد، دو چيز است:



  • 1. تلاش;

  • 2. اطمينان به شرايط محيط.

موفقيت يک دانش آموز معلول دو چيز است: يکى سعى و تلاش خودش و ديگرى مساعدت و آمادگى محيط مدرسه و تشويق و ترغيب و تقدير اوليا و مربيان مدرسه. يک دانش آموز کوشا اگر به محيطى که در آنجا درس مى خواند و معلمى که آخر سال او را ارزيابى مى کند، اعتماد نداشته باشد و نگران يک رفتار غيرعادلانه باشد، در تمام ايام سال دلهره و اضطراب سراپاى وجودش را مى گيرد.


تکليف انسان با ايمان با خودش روشن است و از اين ناحيه، اضطرابى دست نمى دهد; زيرا اضطراب از شک و ترديد پديد مى آيد. انسان درباره آنچه به خودش مربوط است، شک و ترديد ندارد. آنچه انسان را به اضطراب و نگرانى مى کشاند و آدمى تکليف خويش را درباره او روشن نمى بيند جهان است. آيا کار خوب فايده دارد؟ آيا صداقت و امانت بيهوده است؟ آيا با همه تلاش ها و انجام وظيفه ها، پايان کار محروميت است؟ اينجاست که دلهره و اضطراب در مهيب ترين شکل ها رخ مى نمايد.


ايمان مذهبى، به حکم اين که به انسان، که يک طرف معامله است، نسبت به جهان، که طرف ديگر معامله است، اعتماد و اطمينان مى بخشد، دلهره و نگرانى نسبت به رفتار جهان را در برابر انسان زايل مى سازد و به جاى آن، به او آرامش خاطر مى دهد.


هـ. لذت معنوى


يکى ديگر از آثار ايمان مذهبى، برخوردارى بيش تر از يک سلسله لذت هاست که «لذت معنوى» ناميده مى شود. انسان دوگونه لذت دارد: يک نوع لذت هايى است که به يکى از حواس انسان تعلّق دارد و در اثر برقرارى ارتباط ميان يک عضو با جهان خارج حاصل مى شود; مانند لذتى که چشم از ديدن و گوش از راه شنيدن و دهان از راه چشيدن و لامسه از راه تماس مى برد. نوع ديگر لذت هايى است که با عمق روح و جان آدمى مربوط است و به هيچ عضو خاصى مربوط نيست و تحت تأثير برقرارى رابطه با يک ماده بيرونى حاصل نمى شود; مانند لذتى که انسان از احسان و خدمت، يا از محبوبيت و احترام، و يا از موفقيت خود يا موفقيت فرزند خود مى برد که نه به عضو خاصى تعلّق دارد و نه تحت تأثير مستقيم يک عامل مادى خارجى است.


لذات معنوى از لذات مادى، هم قوى ترند و هم پايدارتر. لذت عبادت و پرستش خدا براى کسانى که قدر آن را مى دانند از اين گونه لذات است. عابدان عارف، که عبادتشان همراه با حضور و خضوع و استغراق است، بالاترين لذت ها را از عبادت مى برند. در زبان دين، از «طعم ايمان» و «حلاوت ايمان» ياد شده است. ايمان حلاوتى دارد فوق همه حلاوت ها، لذّت معنوى آن گاه مضاعف مى شود که کارهايى از قبيل کسب علم، احسان، خدمت، موفقيت و پيروى از حس دينى ناشى گردد و براى خدا انجام شود و در قلمرو «عبادت» قرار گيرد. بالاترين و بهترين تأثير لذت معنوى کاهش و رفع اضطراب ناشى از عوامل درونى و بيرونى است.


و. کاهش ناراحتى ها


بشر در زندگى، خواه ناخواه، همچنان که خوشى ها، شيرينى ها، به دست آوردن ها و کام يابى هايى دارد، رنج ها، مصايب، شکست ها، از دست دادن ها، تلخى ها و ناکامى هايى نيز دارد و روشن است که بشر موظّف است با طبيعت دست و پنجه نرم کند، تلخى ها را به شيرينى تبديل نمايد. اما برخى از حوادث جهان مثل پيرى قابل پيش گيرى و يا برطرف ساختن نيست. انسان، خواه ناخواه به سوى پيرى گام برمى دارد، چراغ عمرش رو به خاموشى مى گرايد و ناتوانى، ضعف، پيرى و ساير عوارض چهره زندگى را دگرگون و فرد را ناراحت مى کنند. علاوه بر اين، انديشه مرگ و نيستى، چشم بستن از هستى، جدايى از کسانى که به آن ها دل بستگى داشته است، رفتن و جهان را به ديگران واگذاشتن، به نوعى ديگر انسان را رنج مى دهد و سبب اضطراب مى شود.


ايمان مذهبى در انسان نيروى مقاومت مى آفريند و تلخى ها را قابل تحمّل مى گرداند. انسان با ايمان مى داند هر چيزى در جهان حساب معيّنى دارد و اگر واکنش در برابر تلخى ها به نحو مطلوب باشد، به فرض اين که خود اين تلخى غير قابل جبران باشد، به نحوى ديگر از طرف خداوند متعال جبران مى شود. پيرى به حکم اين که پايان کار نيست و به علاوه، يک فرد با ايمان همواره فراغت خويش را با تلاش و کوشش و عبادت و انس با ذکر خدا پر مى کند، مطبوع و دوست داشتنى مى گردد، به طورى که لذت زندگى در دوره پيرى براى مردم خداپرست از دوره جوانى بيش تر مى گردد. قيافه مرگ در چشم فرد با ايمان با آنچه در چشم فرد بى ايمان مى نمايد، انتقال از دنيايى فانى و گذرا به دنيايى باقى و پايدار و از جهانى کوچک تر به جهانى بزرگ تر است. مرگ منتقل شدن از جهان عمل و کشت به جهان نتيجه و محصول است. از اين رو، چنين فردى نگرانى ها و اضطراب خويش را از مرگ، با کوشش در کارهاى نيک، که در زبان دين «عمل صالح» ناميده مى شوند، برطرف مى سازد و از نزديک شدن مرگ دچار اضطراب نمى شود.


و. سکينه (آرامش خاطر)


«سکينه» در لغت، به معناى وقار، سنگينى و آرامش است.29برخى آن را به هيئت خاص جسمانى معنا کرده اند که از آرامش اعضا حاصل مى شود.30 افراد مؤمن داراى نوعى آرامش و اطمينان هستند که هرگونه وحشت و دو دلى از آن ها زايل مى شود. اين آرامش زاييده ايمان است. افراد باايمان هنگامى که به ياد قدرت بى پايان خداوند متعال مى افتند، اميدوار مى شوند و در پرتو آن مشکلات خود را حل شده مى بينند.


ويليام جيمز مى گويد: «همان طور که امواج خروشان و غلطان اقيانوس نمى تواند آرامش و ژرفاى آن را برهم زند و امنيت آن را پريشان سازد، شايسته است که دگرگونى هاى سطحى و موقت زندگى، آرامش درونى انسانى را که عميقاً به خداوند ايمان دارد، بر هم نزند; چرا که انسان متديّن واقعى، تسليم اضطراب نمى شود و توازن شخصيت خويش را حفظ مى کند و همواره آماده مقابله با مسائل ناخوشايندى است که احتمالا روزگار برايش پيش مى آورد.31


خداوند در قرآن کريم مى فرمايد: «ثُمَّ اَنزَل اللّهُ سکينتَهُ على رسولِه و علىَ المؤمنين.»32 و آرامش را بر کسانى که بهره اى از ايمان را داشته باشند، نازل مى فرمايد.33


علاّمه طباطبائى صاحب تفسير الميزان، «سکينه»