نويسنده مطالب زير: دختري از جامعه الزهرا + کجايي ؟؟؟ | پنجشنبه 20 مهر 1385 ساعت 4:13 صبح | | آيا خداوند فراموشمان کرده ؟ کوهنوردي مي خواست به قله بلندي صعود کند پس از سالها تمرين و آمادگي هنگامي که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عضمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهائي انجام دهد . او سفرش را زماني آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاريکي مي رفت ولي قهرمان ما به جاي آنکه چادر بزند و شب را زير چادر به صبح برساند به صعودش ادامه داد تا اين که هوا کاملا تاريک شد. به جز تاريکي هيچ چيز ديده نمي شد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند کوهنورد همانطور که داشت بالا مي رفت در حالي که چيزي به فتح قله نمانده بود پايش ليز خورد و با سرعت هر جه تمام تر سقوط کرد سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و بد زندگيش را به ياد مي آورد . داشت فکر مي کرد چقدر به مرگ نزديک شده است که ناگهان دنباله طنابي که به دور کمرش حلقه خورده بود بين شاخه هاي درختي در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط کاملش شد در آن لحظات سنگين سکوت که هيچ اميدي نداشت از ته دل فرياد زد خدايا کمک کن ناگهان ندائي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟ - نجاتم بده خدا ي من واقعا فکر مي کني مي توانم نجاتت دهم ؟ - البته ! تو تنها کسي هستي که مي تواني مرا نجات دهي پس آن طناب دور کمرت را ببُر! و بعد سکوت عميقي همه جا را فرا گرفت اما مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده يک کوهنورد در حالي پيدا شد که طنابي به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
| | | نظرات شما ( ) | |  ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
| |